محمد بن حسين البيهقي

491

تاريخ بيهقى ( فارسي )

تا خوابى ديده نيايد ، اين مهتران كه نشسته‌اند با من درين يك 1 سخن‌اند » و روى بقوم 2 كرد كه شما همين مىگوييد ؟ گفتند : ما بندگان فرمان برداريم . احمد ايشان را به سوگندان گران 3 ببست 4 و برفتند و با غلامان گفتند ، جمله درشوريدند و بانگ بر - آوردند و سوى اسب و سلاح شدند . اين مقدّمان برنشستند و فرمود تا لشكر برنشست بجمله ، چون غلامان ديدند ، يك زمان 5 حديث كردند با مقدّمان خود و مقدّمان آمدند كه قرار گرفت ، از خواجه عميد 6 عهدى مىخواهند و سوگندى كه ايشان را نيازارد و همچنان داردشان كه به روزگار خوارزمشاه ، خواجه احمد گفت : روا باشد ، بهتر از آن داشته آيد كه در روزگار خوارزمشاه ، رفتند و بازآمدند و احمد سوگند بخورد امّا گفت : يك امشب اسبان از شما جدا كنند و بر اشتران نشينيد ، فردا اسبان بشما داده آيد ، اين يك منزل روى چنين دارد 7 . درين باب لختى تأمّل كردند تا آخر برين جمله گفتند كه فرمان برداريم بدانچه خواجه فرمايد ، از هر وثاقى 8 ده غلامى يك غلام سوار باشد و با سرهنگان رود تا دل ما قرار گيرد . گفت 9 : سخت صواب است . برين جمله بازگشتند و چيزى بخوردند و كار راست كردند و همه‌شب براندند و بامداد فرودآمدند و اسبان به غلامان بازندادند و همچنين مىآمدند تا از جيحون گذاره كردند و به آموى آمدند و اميرك بيهقى آنجا ببود 10 ، احمد گفت : چون اين لشكر بزرگ به‌سلامت بازرسيد ، من خواستم كه بدرگاه عالى آيم ببلخ ، امّا اين خبر بخوارزم رسد ، دشوار خلل زائل توان كرد ، آنچه معلوم شماست با سلطان بازگوييد و پادشاه از حق‌شناسى در حقّ اين خاندان قديم تربيت فرمايد . همه خواجه احمد را ثناها گفتند و وى را پدرود كردند ، و خواجه احمد فرمود تا اسبان به غلامان بازدادند . و بنده ملطّفه‌يى پرداخته بود مختصر ، اين مشرّح 11 پرداختم تا رأى عالى بر آن واقف گردد ، ان شاء اللّه تعالى 12 . » اگر چه اين اقاصيص 13 از تاريخ دور است ، چه در تواريخ چنان مىخوانند كه فلان پادشاه فلان سالار را بفلان جنگ فرستاد و فلان روز صلح كردند و اين آن را يا او اين را بزد و برين بگذشتند 14 ، امّا من آنچه واجب است ، بجاى آرم .