محمد بن حسين البيهقي
487
تاريخ بيهقى ( فارسي )
فرستادى و عذر خواستى از آن فراخسخنيها 1 و تبسّطها 2 كه سلطان ازو بيازرد ، تا خوارزمشاه در ميان آمدى و به شفاعت سخن گفتى و كار راست كردى و چندين خون ريخته نشدى . قضا كار كرد . اين از عجز نمىگويم كه چاشنى 3 ديده آمد ، و خداوند سلطان ببلخ است و لشكر دمادم ؛ ما كدخدايان پيشكار محتشمان باشيم ، بر ما فريضه است صلاح نگاه داشتن . و هر چند كه خوارزمشاه از اينچه گفتم خبر ندارد و اگر بداند ، به من بلائى رسد ، اما نخواهم كه بيش خونى ريخته شود . حقّ مسلمانى و حقّ مجاورت ولايت از گردن خويش بيرون كردم ، آنچه صلاح خويش در آن دانيد ، مىكنيد 4 . « كدخداى على تگين و على تگين اين حديث را غنيمت شمردند و هم در شب رسول را نامزد كردند ، مردى علوى وجيه 5 از محتشمان سمرقند ، و پيغامها دادند . چاشتگاه اين روز لشكر به تعبيه برنشسته بود ، رسول بيامد و احمد بگفت خوارزمشاه را كه بىتو چه كردم . هر چند بتن خويش مشغول بود و آن شب كرانه خواست كرد 6 . گفت : احمد ، من رفتم 7 . نبايد كه فرزندانم را ازين بد آيد 8 كه سلطان گويد من با على تگين مطابقت كردم 9 . احمد گفت : « كار ازين درجه گذشته است ، صواب آنست كه من پيوستهام 10 ، تا صلح پيدا آيد و از اينجا بهسلامت حركت كرده شود جانب آموى [ و ] از آن جانب جيحون رفته آيد 11 ، آنگاه اين حال بازنمايم . معتمدى چون اميرك اينجاست ، اين حالها چون آفتاب روشن شد ، اگر چنين كرده نيامدى ، بسيار خلل افتادى . خوارزمشاه را رنج بايد كشيد ، يك ساعت ببايد نشست تا رسول پيش آرند . » خوارزمشاه موزه 12 و كلاه بپوشيد و به خيمهء بزرگ آمد و غلامان بايستادند و كوكبهيى 13 بزرگ و لشكر و اعيان . رسول پيش آمد و زمين بوسه داد و بنشاندند ، چنان كه به خوارزمشاه نزديكتر بود ، در صلح سخن رفت . رسول گفت كه على تگين مىگويد : مرا خداوند سلطان ماضى فرزند خواند 14 و اين سلطان چون قصد برادر كرد و غزنين 15 ، من لشكر و فرزند پيش داشتم ، مكافات من اين بود 16 ؟ اكنون خوارزمشاه پير دولت است ، آنچه رفت در بايد گذاشت برضاى سلطان 17 ، به آموى رود و آنجا با لشكر مقام كند و واسطه شود تا خداوند سلطان ، عذر من بپذيرد و حال لطيف 18 شود ، چنان كه