تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

508

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

فرودآمد . در آنجا فرمود تا بندويه به چوگان‌باز ماهرى 000 / 400 درهم بپردازد . بندويه نخواست به اين اسراف بىمعنى تن دردهد و خسرو فرمود تا به جهت اين نافرمانى دست و پاى او را ببريدند « 1 » . بندويه كه در خون غوطه‌ور بود « شروع كرد به دشنام دادن به خسرو و پدرش و از غدر و عهدشكنى ساسانيان سخن گفت » « 2 » . خسرو خيانت بندويه را به پدرش هرمزد پيش كشيد و بفرمود تا او را سنگسار كردند . پس از آن بستام را فراخواند تا او را نيز بكشد . بستام بىآنكه از بدى بينديشيد به سوى خسرو شتافت . امّا در مرز كومس به كارگزار ( قهرمان ) برادرش ، به نام مردان‌به ، برخورد و اين شخص او را از كشته شدن برادرش بياگاهانيد . بستام به ديلم پيش ياران بهرام چوبين رفت . ياران بهرام ، بستام را با آغوش باز پذيرفتند و فرصتى براى انتقامجوئى از خسرو به دست آوردند . مردان‌سينه و ايزدگشنسپ و ديگر سران به بستام چنين گفتند : « چگونه خسرو براى پادشاهى شايسته‌تر از تو تواند بود كه پسر شاپور پسر خربنداذ « 3 » از نسل خالص بهمن پسر سپندياد هستى و شما با ساسانيان برادر و در سلطنتشان شريك هستيد ؟ بيا تا با تو بيعت كنيم و گرديه خواهر بهرام را به عقد تو درآوريم . ما تخت زرّين را كه بهرام از مداين با خود آورده

--> ( 1 ) - از سرگذشت برمىآيد كه ظاهرا خسرو خود را موظّف مىدانست كه اعمال گذشته بندويه را ببخشد و بىكيفر بگذارد ، بنا بر اين از به دست آوردن چنين بهانهء مناسبى خوشحال شده بود . ( 2 ) - وزير پدر پادشاه كنونى ( يعنى محمد شاه پدر ناصر الدين شاه ) ، كه او را در رسيدن به تخت سلطنت كمك كرده بود ( مقصود ميرزا ابو القاسم قائم مقام است ) هنگامى كه شاه با مغالطه در تعبير سوگندى كه براى نريختن خونش ياد كرده بود او را به دژخيم سپرد ، چنين گفت : « اى سوگند قاجاريه ! » رجوع شود به تورنو در ZDMG ج 3 ص 32 . ( 3 ) - اين كلمه به همان معنى مهربنداذ است كه در بلاذرى آمده است ( ص 253 ) « آنكه آفتاب بنياد اوست » ؛ مقايسه شود با ماه‌بنداذ ( بلاذرى ص 249 ) . بنياد در اينجا اصطلاحى نجومى است و اشاره به زايجه و طالع است ( رجوع شود به فصل سلطنت خسرو پرويز ) . دربارهء نسب رجوع شود به فصل اول صفحهء 33 ، زيرنويس شمارهء 2 و ضميمهء شمارهء 2 .