تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

500

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

تا خود پادشاه شود . او حتى پس از بهبود پدر آن شهر را با دستهاى مسلّح محكم نگاه داشت . خسرو سپاهسالار فبريزوس را به مقابلهء او فرستاد . شاهزاده مغلوب شد و او را پيش پدر بردند . خسرو نگذاشت كه او را كور كنند بلكه دستور داد تا مژگان او را از بالا و زير با آهنى داغ بسوزانند تا هرگونه امكان رسيدن به سلطنت از او گرفته شود « 1 » . ملاحظه مىشود كه ميان روايات يونانى و روايات شرقى با همهء مطابقتى كه با يكديگر دارند اختلاف زيادى موجود است . احتمال مىرود كه پركپ روايت خود را از يكى از فرستادگان ايرانى و يا ديگر ايرانيان صاحب منزلت و مقام گرفته باشد . اين معنى را بهتر از همه از آنجا درمىيابيم كه در روايت پركپ رفتار پادشاه با پسرش بسيار ملايم « 2 » و رفتار شاهزاده بسيار ناملايم جلوه داده شده است ؛ و نيز از آنجا معلوم مىشود كه روايت دربارهء پشتيبانى مسيحيان از شاهزاده كاملا سكوت كرده است . با اين همه بعيد مىنمايد كه يك شاهزادهء ايرانى تنها از روى اعتقاد به مسيحيّت از پدر تاجدار خود بگسلد و سرانجام سر به شورش و طغيان بردارد ؛ امّا مسلّما مىتوانيم بپذيريم كه انوشه‌زاذ از مادرى مسيحى بوده است و در خوزستان ( به يونانى : اوزانيه ، سوزيانا يا اهواز ) و مخصوصا در بيث لاپاط ( گندىشاپور « 3 » ) ، جايگاه دومين مقام عالى روحانى نسطورى ، خواسته است كه عدهء زيادى از مسيحيان را به سوى خود جلب كند . البته او در اين كار موفقيّت زيادى به دست نياورده است . سخنان طنزآميزى كه ، بنا به روايات شرقى ، خسرو دربارهء مسيحيان

--> ( 1 ) - رجوع شود به زيرنويس شمارهء 2 صفحهء 75 . ( 2 ) - سخنان احمقانه‌اى كه در اين روايت پركپ ، در مقدّمهء داستان ، دربارهء غير انسانى بودن پادشاه در اين واقعه آورده است از متن روايت نيست بلكه از خود پركپ است زيرا در همين روايت از كيفر معتدل و ملايم جوان تبهكار سخن در ميان است . اين كيفر كه پدرى به پسرى داده است شايد در نظر يك اروپائى امروز سخت باشد ؛ اما كسى كه در قرن ششم مسيحى دربار شرق يا دربار بيزانس را مىشناخته است معيار ديگرى در دست داشته است . ( 3 ) - رجوع شود به زيرنويس شمارهء 4 صفحهء 70 .