تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
498
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
سپاهيان خود به پايتخت خويش بازگشت پسرش انوشهزاذ گرفتار شده بود و آنچه خسرو دربارهء او فرموده بود به جاى آورده بودند . » فردوسى ( چاپ ماكان 1646 به بعد ؛ ترجمه مهل ج 6 ص 173 به بعد ) اين داستان را به طور عمده مفصلتر ذكر كرده است اما قسمت مربوط بر همان اساس دينورى استوار است « 1 » . تنها بايد دقّت شود كه چگونه نامهء پادشاه به كارگزار خود در شاهنامه و كتاب دينورى با يكديگر مطابق است اگرچه در شاهنامه درازتر است . در نامهاى كه دينورى نقل كرده است احتجاجى بر ضدّ مسيحيّت مىبينيم كه در اساس ايرانى است نه اسلامى ؛ اين معنى در شاهنامه خيلى روشنتر است « 2 » و جاى شك نيست كه اين احتجاج در همان اصل پهلوى خيلى قوى ايراد شده بوده است . فردوسى مىگويد كه اين شاهزادهء سركش براى حمايت از همكيشان خود از روميان يارى خواست و قيصر را مهتر خود خواند و سپاهيان رومى هم واقعا در صف او بودهاند . البته فردوسى صاحبمنصبان روحانى را نام مىبرد : سپهسالار او شمّاس ( Diaconus ) است و سپاه او همه جاثليقان و بطريقان روم هستند . شايد مقصود از بطريقان در اينجا اسقفهاى بزرگ باشد . مفهوم روميان و مسيحيان در نظر ايرانيان باستان و خلف واقعى ايشان ، يعنى گويندهء شاهنامه ، يكى است و بنا بر اين بايد روميان از اين شورش پشتيبانى كرده باشند ، شورشى كه خيلى پيش از آنكه خبرش به قسطنطينيه برسد خوابانده شده بود . فردوسى در بيان اين شورش شخص مادر شاهزاده را خيلى بالا مىبرد . اوست كه براى اين قيام جنگى پول مىدهد و آخرين سخن شاهزاده با اوست و با سوگوارى او براى فرزندش همه چيز به پايان مىرسد .
--> ( 1 ) - ميرخواند از فردوسى نقل كرده است ؛ مجمل التواريخ ( ژورنال آزياتيك 1843 ج 1 ص 420 ) به طور كوتاه به گزارش شاهنامه اشاره مىكند . ( 2 ) - چنان كه مىگويد : « مسيح فريبنده خود كشته شد * چو از دين يزدان سرش گشته شد » در صورتى كه دين اسلام مسيح را بالاتر از آن مىداند كه چنين نسبتى به وى دهد . اما برعكس ، مصلوب شدن مسيح را نمىپذيرد .