تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

387

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

گالينوش خواست كه از خسرو دستورى بخواهد تا او پيام شيرويه را بگزارد . گالينوش پرده‌اى را كه بر جايگاه خسرو بود بالا زد و گفت : « خداوند زندگانى تو را دراز كناد ! اسپاذگشنسپ بر در است و مىگويد كه پادشاه شيرويه با او پيامى به سوى تو فرستاده است و از تو دستورى همىخواهد ( تا آن پيام را برساند ) اكنون فرمان تو راست « 1 » . » خسرو بخنديد و به شوخى گفت : « اى گالينوش پسر اسپاذ ، سخن تو بر خلاف سخن اهل خرد است زيرا اگر آن پيام از شيرويهء پادشاه است مرا با پادشاهى او حق دستورى دادن نباشد ، و اگر مرا حق دستورى دادن باشد پس شيرويه پادشاه نباشد و لكن مثل آن چنان باشد كه گفته‌اند : خداوند چيزى را مىخواهد و مىشود و پادشاه به چيزى امر مىفرمايد و آن به جا آورده مىشود . بگوى تا اسپاذگشنسپ بيايد و پيامى كه دارد بگزارد . » چون گالينوش اين سخن بشنيد از پيش خسرو بيرون شد و دست اسپاذگشنسپ بگرفت و گفت : « برخيز و به رهنمونى خدا پيش خسرو شو . » اسپاذگشنسپ برخاست و يك‌تن از خدمتكاران خود را كه با او بود بخواند و پوششى كه بر خود داشت بگرفت و به او داد و شستكهء پاك سفيدى از آستين بيرون آورد و روى خود را با آن بماليد « 2 » و پيش خسرو رفت و چون او را بديد بر خاك افتاد . خسرو فرمود تا برخيزد . پس برخاست و دست بر سينه نهاد . خسرو بر روى سه نمط ديباى خسروانى زردوز كه بر روى بساطى ابريشمين افگنده بودند نشسته و بر سه بالش زربفت پشت داده بود و بر دست خود بهى زرد و سخت گرد گرفته بود . چون خسرو اسپاذگشنسپ را بديد بر چهار زانو

--> ( 1 ) - با خسرو در حال گرفتارى درست مانند پادشاهان رفتار مىشده است و در گفتگوى با او نيز اين نكته رعايت شده است . خطاب بر طبق معمول با جملهء « انوشك بويذ » آغاز مىشود ( رجوع شود به زيرنويس 4 ص 57 ، فصل دوم ) . بايد متوجه بود كه راوى اين روايت تا چه اندازه از تشريفات دربارى آگاهى داشته است . ( 2 ) - اين مسلّما اشتباه مترجم عربى است . به نظر مىرسد كه همان پندامه باشد كه دستمالى بوده است كه جلو دهان مىگرفته‌اند ( رجوع شود به صفحهء 363 ، زيرنويس شمارهء 5 ) .