تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )
373
تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )
گرد آورده بود و از شهرهائى كه از دشمن گرفته بود و از كارهائى كه به كام او برآمده بود ، سركش شد و خود را نشناخت و آزمندى تباهىآورى پيشه گرفت و بر آنچه در دست مردم بود رشك برد . براى گرفتن مالى كه در عهدهء مردم باقى مانده بود بيگانهء خشنى را كه از دهى به نام خندگ ، از تسوگ به اردشير ، بود و او را فرّخزاد پسر سمى گفتندى ، برگماشت « 1 » . اين مرد مردم را سخت بيازرد و ستم را از اندازه بگذرانيد و آنچه در دست مردم بود به بهانهء مالى كه برايشان باقى مانده بود بگرفت
--> خسرو به ميان آمده است ( و نظير آن در يعقوبى و كتب مؤلفان ديگر و حتى در شاهنامه ديده مىشود ) به وسيله حقايق مسلّم و داورىهاى مؤلفان مسيحى تأييد مىگردد . گرچه مؤلفان مسيحى چندان بىطرف نبودهاند زيرا آنان نمىتوانستند دربارهء پادشاهى كه سرداران او مملكت ايشان را تا پرتگاه نابودى كشانده بودند بىطرف بمانند . ولى چنان كه گفتيم همه در اين توصيف نامساعد متّفق هستند . در نظر مؤلّفان ايرانى آنچه اين وصف نامساعد را تعديل مىكند بعضى اعمال بزرگى است كه در زمان او ( نه به وسيلهء او ) انجام شده است و نيز شكوه ظاهرى سلطنت اوست كه تا سقوط حقارتآميز او ادامه داشته است . همه پولپرستى او را ذكر كردهاند ؛ از حس دلاورى و قهرمانى در او چيزى نمىبينيم و آنچه بيشتر در او ديده مىشود كبر و غرور اوست ( مقايسه شود با داورى كه از پدرش دربارهء او نقل كردهاند : ثئوفيلاكتوس 2 / 4 ص 167 ؛ و نيز رجوع شود به ثئوفانس ص 465 و زناراس 16 / 14 و توماس مرگائى در السّمعانى ج 3 قسمت 1 ص 91 ) . با اين همه بايد در نظر داشت كه براى بسيارى از اتهاماتى كه به يكى از پادشاهان قديم ايران وارد مىشود موجبات مخفّفهاى نيز يافت مىشود . به طور كلى و روى هم رفته بايد خسرو دوم را بيشتر مردى ضعيف دانست تا مردى بد . ( 1 ) - محل مذكور در متن شناخته نيست . نام فرّخزاذ را در گذشته نيز ديدهايم . فرّخزاد به طور قطع غير از فرّخداذ است ( كه در طبرى چاپ كوزهگارتن ج 1 ص 186 آمده است و مناندر پرتكتور در فصل 54 آن را به صورت نوشته است ) . كلمهء سمى ( يا به هر صورت كه بايد خوانده شود ) ممكن است با مذكور در پتروس پاتريسيوس ( فصل 14 ) يكى باشد و از سياق عبارت او برمىآيد كه بايد نام رتبهاى موروثى باشد . سمى يهودى كه با زرتشت سر و كار داشته است ( طبرى ) بايد شمايه Schmeie باشد . كلمهء علج كه در متن به « بيگانهء خشن » ترجمه شده است در زبان عربى به معنى غير عربى است با يك معنى تحقيرآميز . آيا در متن پهلوى به جاى آن كلمهاى بوده است كه بايد آن را « غير ايرانى » ترجمه كرد و يا ترجمهء عربى دقيق نيست ؟ من به طور قطع در اين باره چيزى نمىتوانم بگويم اما حدس مىزنم كه شق دوم درست باشد .