تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

220

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

دشمن كرد و مردم او رو به گريز نهادند . ارياط با دسته‌هاى خود به زمين ايشان درآمد . چون ذونواس آنچه بر او و بر مردم او رسيده بود بديد اسب خود را به دريا راند و او را چندان بزد كه به پاياب دريا رسيد و پس به ژرفاى دريا فروشد : ديگر كسى از حال او آگاه نشد « 1 » . ارياط با حبشيان به يمن درآمد و يك سوّم مردان را بكشت و يك سوّم آن سرزمين را ويران كرد و يك سوّم زنان و فرزندان را برده كرد و پيش نجاشى فرستاد و خود در يمن بماند و آن را به ضبط خود درآورد و زيردست خود ساخت . يكى از مردم يمن دربارهء آنچه دوس ذو ثعلبان از دست حبشيان بر سر يمنىها آورد ، گفت : « لا كدوس و لا كأعلاق رحله » يعنى نه مانند دوس و نه مانند بار بستن او ( به سوى حبشه و خواندن او ايشان را ) ( يعنى نبايد چنان كرد ) ؛ و اين سخن تا امروز در يمن مثل « 2 » است . ذوجدن حميرى « 3 » دربارهء حمير و خوارى ايشان پس از قدرتى كه داشتند و دربارهء ويران شدن دژهاى يمن - زيرا از جملهء بناهائى كه ارياط ويران ساخت

--> ( 1 ) - اين تأويل ملّى خالصى است از سرانجام اين پادشاه كه با بدبختى به دست دشمن غالب كشته شد . اغانى و حمزه ( ص 134 ) مىگويند كه پس از اين واقعه ذوجدن ( يكى از خاندانهاى بسيار محترم ) قبيلهء خود همدان را بر ضدّ حبشيان برانگيخت و در جنگ شكست خورد و خود را به همان ترتيب كشت . معلوم است كه هر دو روايت مربوط به يك واقعه است منتهى نام پهلوان هريك جداست . امّا مقصود علقمة بن ذى جدن ( رجوع شود به مطالب آينده ) در شعر مذكور در « سرودهاى عربى قديم » تأليف فن كرمر ( ص 21 شماره 17 ) نمىتواند اين واقعه باشد آنجا كه گويد : « نشنيدى كه چگونه حميريان يوسف را كشتند و چگونه شغالان جسد دفن نشدهء او را پاره‌پاره كردند ) » زيرا به هيچ حال ممكن نيست كه حميريان خود را قاتل يوسف ( ذونواس ) معرّفى كنند . من باور نمىكنم كه ذونواس خود را ، چنان كه طبرى پيش از اين گفته است ، يوسف ناميده باشد . ( 2 ) - يمن پيش از فتح قطعى آن به دست حبشيان مسلّما به شكوه و رونق زمانى نبوده است كه در آن بناهاى عظيمى كه خرابه‌هاى آن هنوز هم مايهء حيرت است ، بنا شده بود ، امّا خرابى كامل اين سرزمين مسلّما به دست سياهان زمخت صورت گرفته است . ( 3 ) - ذوجدن خاندان كهنى است كه اين شاعر اسلامى درست يا نادرست از اعقاب آن است . اسم شخص او ( به گفتهء نشوان ) علقمه بوده است . در اغانى ( ج 4 ص 37 به بعد ) نام او علس ذوجدن آمده است امّا با يك پادشاه كهن افسانه‌اى به همين نام اشتباه شده است .