تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

109

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

ستم او روز به روز بيشتر مىگردد گرد آمدند و از ستمى كه از او بر ايشان مىآمد شكوه كردند و به خدا بناليدند و بزاريدند تا ايشان را از او برهاند . مىگويند هنگامى كه در گرگان بود روزى از كاخ خود همىنگريست ، اسبى بىصاحب ديد كه به زيبائى و اندام آن اسبى نديده بود و به سوى كاخ او مىآمد تا آنكه به در كاخ رسيد و بايستاد . مردم از آن در شگفت ماندند زيرا كارى بود بيرون از عادت . يزدگرد بفرمود تا آن را زين نهند و لگام ببندند و پيش او بياورند . امّا اسب‌داران و اسب‌پروران او هرچه كوشيدند نتوانستند آن را زين كنند و لگام بندند . چون به يزدگرد گفتند كه اسب از زين و لگام شدن سربازمىزند خود او نزد اسب آمد و به دست خود آن را لگام كرد و نمدى بر پشت آن بينداخت و بر روى آن زين نهاد و تنگ آن را محكم ببست . اسب هيچ جنبشى نمىكرد تا آنكه يزدگرد دم او را بالا زد تا پاردم نهد . در اين حال اسب پشت بگردانيد و چنان لگدى بر دلش زد كه همان‌جا از آن لگد بمرد . پس از آن ديگر آن اسب را كسى نديد . بعضى مىگويند كه آن اسب چنان چهار نعل روى به دويدن گذاشت كه كسى نتوانست آن را بگيرد و از آن كار سردربياورد . بدين گونه مردم از دست او بياسودند و گفتند : « خداوند اين كار را از روى دلسوزى بر ما كرد « 1 » » . پادشاهى يزدگرد را بعضى بيست و دو سال و پنج ماه و شانزده

--> ( 1 ) - داستان مرگ شگفت‌آور اين پادشاه رابطهء بسيار نزديكى دارد با توصيفى كه از بدى او كرده‌اند . اين داستان را سعيد بن البطريق و ابن قتيبه و ديگران چنان ذكر كرده‌اند كه مبتنى بودن همهء آنها بر يك اصل ( ابن المقفّع ) معلوم مىگردد . فردوسى اين داستان را با كمى تفاوت و با بيانى شاعرانه ذكر كرده است . اينكه شاعر محلّ اين واقعه را نزديك شهر پدرى خود ( طوس ) مىداند بايد به حساب خودش گذاشته شود . امّا داستان پديد آمدن اسب سفيد از چشمهء آب و ناپديد شدن آن دوباره در آن چشمه بايد اصل قديم‌ترى داشته باشد كه ابن المقفّع آن را كوچك كرده است . با توجّه به اينكه روايت راجع به اين پادشاه چه اندازه آگاهانه و روشن تدوين شده است ، نمىتوان آن را از قبيل افسانه‌هائى كه از روى ساده‌لوحى به وجود آمده است دانست . من فكر مىكنم كه اين داستان به منظور معيّنى ساخته شده است . اين پادشاه را ، كه مبغوض بزرگان بوده است ، در هوركانياى ( گرگان ) دوردست پنهانى كشته‌اند و بعد اين داستان را منتشر ساخته‌اند . اينكه در كتاب سعيد بن البطريق ( ج 2 ص 78 ) مىگويد كسى نمىخواست به شاه