تئودور نولدكه ( مترجم : عباس زرياب )

95

تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان ( فارسي )

و سپاهيان او به روم برگشتند و او در آنجا پس از اندكى سلطنت بمرد . شاپور تا دم مرگ در كشتار عرب مىكوشيد و استخوان كتف رؤساى ايشان را برمىكند و از اين روى او را ذو الاكتاف « 1 » خواندند . بعضى از خبرنويسان گفته‌اند كه چون شاپور بر عرب پيروز شد و آنان را از زمين‌هاى نزديك كه بدان روى آورده بودند ، يعنى از پارس و بحرين و يمامه ، بيرون كرد « 2 » روى به شام نهاد و به مرز روم رسيد . آنگاه به ياران خود گفت كه مىخواهد به روم رود تا از اسرار ايشان آگاه گردد و اخبار شهرها و شمارهء سپاهيان ايشان بداند « 3 » . پس داخل روم شد و زمانى در آن بگرديد . در آنجا شنيد كه قيصر روم وليمه‌اى نهاده است و امر كرد تا همهء مردم بر وليمهء او حاضر شوند . شاپور در لباس گدايان به آن وليمه رفت تا قيصر را ببيند كه

--> زمينهائى كه به دست روميان و يا لا اقل دوست روميان بود و از مركز خود خيلى دور نبود ، بىآنكه به شرافت نظامى و احترام مملكتشان لطمه‌اى بخورد ، ناممكن به نظر نمىرسد ( آمّيان همچنين معتقد است ) . ( 1 ) - رجوع شود به مطالب گذشته . فردوسى و ديگران نيز اين مطلب را ذكر كرده‌اند . حمزه ( ص 51 ) مىگويد او عرب‌هاى اسير را جفت‌جفت از شانه‌هايشان به هم مىبست . ( 2 ) - تكرار نارسائى است از داستانهاى مذكور در پيش با انشاى نويسندهء ديگر . قسمت پسين داستان در حقيقت قسمت پيشين آن را نفى مىكند ؛ ولى اين تناقض ظاهرى است زيرا در اين قسمت دوّم با گزارش ايرانى خالص داستان شاپور اوّل روبرو هستيم نه شاپور دوّم و قيصر اسير هم والرين است . اين قصّه را مورّخان ديگر از جمله فردوسى و ابن قتيبه و مسعودى ( ج 2 ص 188 به بعد ) هم ذكر كرده‌اند و مسعودى حتّى ( ص 185 ) اشعار عربى يكى از شعراى ايرانى « قديم » را نقل كرده است . حمزه ( ص 52 ) آن را شرح كرده است . مفصّل‌ترين متن را سعيد بن البطريق ( ج 1 ص 415 به بعد ) به دست داده است با تغييراتى از خود ؛ نام قيصر را ( ماكسيميليانوس ) گفته و قضيه را با تعقيب و آزار مسيحيان پيوند داده است . فردوسى در جزئيات با ديگران اختلافات زياد دارد . صاحب الفهرست اين قصّه را به نحو عالمانه ولى بىثمرى تحرير كرده است ( ص 241 به بعد ) . ( 3 ) - در آن قرن‌ها رفتن افسانه‌آميز پادشاهان با لباس مبدّل به اردوى دشمن زياد ديده مىشود . مثلا در افسانهء اسكندر ( Pseudo - Callisthenes ) همين كار را به اسكندر نسبت مىدهد ( و فردوسى از روى آن نقل كرده است ) . سىنزيوس در كتاب De regno فصل 19 نظير اين مطلب را به يكى از قيصران روم ( شايد گالريوس ) نسبت مىدهد و از اين قبيل است قصّهء شاپور در داستان سريانى .