دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )
343
تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )
تسليم / باب نهم در بيان عبادت كردن چهل صباح / باب دهم در بيان استماع آواز خوش / باب يازدهم در بيان وجد و غثيت / باب دوازدهم در بيان احتياج به شيخ و آداب پيرى و مرشدى . بررسى محتواى اين اثر مىرساند كه اين كتاب بيشتر با موضوعاتى سروكار دارد كه در رسالات كهن عرفا نظير كتاب اللمعه ، رساله قشيريه و احياء علوم الدين ديده مىشود . تنها اختلاف اين اثر را با ساير آثار مىتوان در سلسله صوفيه از ائمه شيعه و اتكاى آن بر قرآن و نيز حديث نبوى و روايات ائمه ديد كه از منابع شيعى اقتباس شده است و حال آنكه آثار صوفيانه اهل تسنن بيشتر بر پايه قرآن و حديث نبوى و ادبيات صحاح بود . نقش ائمه مهمترين نكتهايست كه قلمرو شيعى و سنى تصوف را از هم متمايز مىكند . ائمه شيعه تا امام هشتم ، على الرضا ( ع ) ، در سلسله صوفيه اكثر طريقتهاى دنياى تسنن ازجمله شاذليه و قادريه به صورت اولياء اللّه و قطب روحانى ظاهر شدهاند ، امّا نقش آنها در اينجا همان امامى نيست كه در شيعه از آن مستفاد مىشود . حضور اين شخصيتها در طريقتهاى صوفيانه شيعى گواه و دليلى بر اتكاى تصوف بر ائمه است چنانچه پنجمين فصل از تحفة العباسيه حاكى از اين مطلب است . در كنار تصوفى كه طريقت ذهبى و يا ساير طرائق در زمان صفويان نماينده و نمونه آن بودند ، دو نوع ديگر از زهدگرايى اسلامى وجود داشت كه بايسته توجه است : اول زندگانى زاهدانه افرادى چون ابو القاسم فندرسكى و بهاء الدين عاملى است كه دقيقا صوفى بودند و در چارچوب طريقتهاى صوفيانه قرار مىگرفتند ، ولى خرقه آنها و قطبشان معلوم نيست ، دوم عرفان افرادى چون صدر الدين شيرازى بود كه دقيقا داراى دانش عرفانى در هيأت حكمت بود ( و حكمت به اسباب حصول اين دانش هم اطلاق مىشد ) ولى ظاهرا به هيچيك از طريقتهاى صوفيانه وابسته نبود و لذا راه و روالى كه امثال او با آن به كسب عرفان پرداختهاند ، در ابهام باقى مىماند . ملاصدرا درعينحالكه عارف كاملى چون ابن عربى بود رساله كسر اصنام الجاهليه را در رد افراد و ابناء زمانهاى نوشت كه به تصوف تعلق داشتند و آنها را متصوف مىناميد و البته كاربست اين اصطلاح در اين معنا خاص دوره اوست و در تاريخ تصوف ايران به كار نرفته است . درواقع طريقتهاى صوفيانه دوره صفوى بتدريج مردمىتر و عاميانهتر شدند و ويژگيهاى دنيوى يافتند و لذا جناح علماى مذهبى در مقابل آنها عكس العمل نشان دادند . از اين زمان به بعد در بين طبقه علماء ديگر عالمى پيدا نمىشد كه علنا وابسته به يكى از طرايق صوفيه باشد چون جامعه آن را نمىپذيرفت و لذا تعاليم زاهدانه بدون هيچگونه تشكيلات صوفيانه مشخص تغيير