دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )
324
تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )
نهفته بود كه برگشت به شريعت كهن و ناب را طلب مىكرد و مىتوانست پادزهرى باشد بر مشكلات اقتصادىاى كه هرگز حلوفصل نشده بود . تسنن اسماعيل دوم در جاى خود نوعى توسل به شريعت بود ، با اين هدف و نيت كه سلاحى در دست او باشد تا با آن بتواند با برقرارى تعادل تازه بين اشراف ايرانى و قبايل قزلباش كه هنوز در صحنه سياسى فعال بودند ( چون باوجود رقابتهاى متقابل آنها ، اين عناصر حاضر به همكارى با او نبودند ) قدرت علماى شيعه را به تحليل ببرد . با اينكه انگيزه سياسى اقدام ضدروحانيت شاه را تا حدود قريب به يقين مىتوان توصيف كرد ، اما توسل به مناطق روستائى و تعهد به شريعت و يا فرصتطلبى ديپلماتيك ، حاوى نوعى مكانيسم مذهبى خاصى نيز بود كه هنوز روشن نشده است . ايران بسرعت دريافت كه سرزمين برگزيده امامهاست و ساكنان آن ذخائر تأويل آنهايند و عناصرى هستند كه حضور شاه همپاى اعتقادات آغازين ملى و مذهبى ، حجت و دليل قاطع آن برشمرده مىشوند . چنين مىنمايد كه موقعيت اسماعيل دوم تا حدودى موجب چشمپوشى از اين امتيازات و توجه بيشتر به نيازهاى مادى مملكت گرديده است . اين اوضاع از منظر مذهبى ، برگشت و عدول به موقعيتى بود كه اسماعيل اول را به سلطنت رساند و اين كار مستلزم مبارزه يا گرايشهاى مبهم و گنگانديشى سالهاى پسين طهماسپ بود كه به عكسالعمل ضدخانوادگى او ( كه بعدها شديدتر شد ) انجاميد ، ولى تشيع كامل سنتى محمد خدابنده هم در اين چارچوب قرار مىگيرد . نقطويان بنا به دلايلى كه گذشت بارديگر بدعتى پديد آمد كه روشنتر از بررسى سياست رسمى ، مذهبى ، روح زمانه را به ما مىشناساند . بدعت نقطوى ( كلمه از نقطه مايه مىگيرد - به مفهوم حروفى آن ) كه در گيلان شروع شد و يكى از شاخههاى جنبش حروفى به رهبرى محمود پسيخانى ( به هواداران اين بدعت پسيخانيان اطلاق مىشد ) بود و احتمالا در اواخر سده هشتم / چهاردهم نماينده نوعى از تخالف با تشيع راكد محلى با پوششى از زيديه برشمرده مىشد . اين بدعت با گسترش معتنابه ، در زمان سلطنت اسماعيل دوم اهميتى زياد يافت و در زمان سلطنت عباس اول كه به صورت نهضتى منسجم درآمده بود ، خاتمه پيدا كرد . همبستگى آن با حروفگيرى كه تأثيرات آشكار اسماعيلى را در ايدئولوژى نقطوى فرا مىنمايد ( ولى بايد نزديكى جغرافيايى آن را هم به رودبار فراموش نكرد ) از اين واقعيت برمىآيد كه بدعت نقطوى به لحاظ متافيزيكى ، گرايش قاطعى به تأويل الهى و به دركى « نو و جديد » از ارزش اعمال انسان داشت . رابطه آن با