دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )

321

تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )

طهماسپ و اسماعيل دوّم تاريخ اين نوع تفويض متقابل حمايت در زمان طهماسپ با روالى دقيق تكرار شد ولى با نوعى نظم نامنظم كه برخاسته از پيچيدگى مذهبى طهماسپ جانشين اسماعيل بود و در سركوبى و واپس‌رانى قزلباشان بتوسط شاه عباس اول به اوج خود رسيد . هنگامىكه طهماسپ جوان به سلطنت رسيد ، غرقه در هاله‌اى از تعاليم معلمان و مشاوران خود بود ؛ ازاينرو همچون پدر خود ، سلطنتش را در خط و خطوط تعاليم قزلباش شروع كرد و سپس با يك حركت كوچك ، تجربه انتقال به اشكال سنتى تشيع اثنى عشرى را تجديد كرد . گفتنى است كه طهماسپ دوازده‌امامى زاده شده بود ، و از پدرش هم افتخار رسالت نبوى و يا مهدوى را به ارث نبرده بود . امّا عليرغم اينكه پس از جلوس به تخت سلطنت با تشريفات رسمى احاطه شده بود ، شخصيّت او در ميان دستگاه متعصب شيعى متمايز باقى ماند و بعدها بالاخره تسليم محض آن شد . اين مطلب درنتيجه مفهومى خاص از سلطنت بود كه هنوز با نيازهاى مذهبى - اخلاقى قزلباشان ارتباط داشت ( اگر آن را استبدادى بناميم دچار اشتباه شده‌ايم چون فقط اندكى و بگونه تقريبى استبدادى بود ) و بيانگر آن هم مفهوم همگون اخلاقى - سياسى از دولت - مذهب بود كه هنوز تجديد ، اصلاح و محو ساختارهاى كهن را ايجاب مىكرد . طهماسپ در اين زمينه قبل از همه سياست ضدعثمانى خود را ادامه داد و اين درست در مقطعى از سلطنت وى بود كه كمترين علقه را با اثنى عشريه داشت ( و شايد هم كلا اتفاقى نبود ) و به نظر مىرسيد كه اوضاع مذهبى ايران دچار تحولى بىوقفه شده است ، با اين نتيجه و پىآمد كه تشيع به درجه والايى از تجانس و همگنى دست يافته است . چنين مىنمايد كه او در اين گرايش باشكوه به تشيع مشروعيتى را يافته است كه در درونش ترك نظامهاى كهن و يا بريدن از سنن حقوقى نداشت ، بلكه ورود به مفهوم جديدى از دولت بود كه به سبب تنوير روابط بين شاه و رعايايش و درنتيجه ، تنوير بين كردمان سياسى و اسلام ، مورد پذيرش قرار گرفته بود ( و يا اينكه بهرحال درپى تنوير اين‌روابط بود ) . اين امر بيانگر تأييد آن صفات الهى كه اسماعيل مدعى آنها شد ، نبود ، بلكه طهماسپ يك تفويض قدرت ساده دنيوى را ترجيح مىداد . امّا بدان معنى بود كه يك نفر رهبر دنيوى آرمانى و عاليشأن وجود دارد كه ضامن آماده‌سازى موقعيت و شرايط لازم براى ظهور مهدى است و نيز تداوم گذشته اسلامى ، برعهده

--> - محمد ( ص ) است ؛ وقتى كه پدرش مرد ، او گفت كه او پدر من نبود ، بلكه غلام من بود ؛ او مىگويد كه وى خداست . . . » به سخن ديگر امكان دارد كه اسماعيل در آن زمان سيادت را كسرشأن رسالت خود مىدانسته است . اگر اين منطق صحيح باشد پس اسماعيل ادعايى را كه قبلا پدر او حيدر داشته ، بىسند و مدرك ، دگرباره تأييد و تصديق كرده است .