پژوهشكده تحقيقات اسلامى

87

تاريخ انبياء ( فارسي )

مىگشتند ] تا آنكه [ خاله موسى ] گفت : آيا مايليد شما را به خانواده‌اى كه از اين كودك پرستارى كند و با محبت و دلسوزى تربيتش نمايد ، راهنمايى كنم ؟ بدين وسيله موسى را به مادرش بازگردانديم تا ديده‌اش به جمال فرزندش روشن شود و ناراحتىاش بر طرف گردد و به يقين بداند كه وعدهء خدا حق است ، ولى بيشتر مردم از اين حقيقت آگاهى ندارند . « 1 » موسى كودكى را در خانهء فرعون مىگذراند . گاه گفتار و كردار او فرعون را به شگفتى وامىداشت ؛ به گونه‌اى كه گاه تصميم به قتلش مىگرفت . يك روز ، پس از عطسه ، جملهء « الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ » را از او شنيد . روز ديگر موسى ، سر و صورت فرعون را چنگ زد . هر بار همسر فرعون از او به عنوان اينكه كودك است و نمىتواند خوب و بد را تشخيص دهد ، حمايت مىكرد . « 2 » هجرت موسى ( ع ) سالها گذشت و موسى به سن جوانى رسيد . در اين دوران حادثه‌اى رخ داد كه وضع زندگىاش را دگرگون ساخت . روزى نزاع جوانى از بنى اسرائيل و فردى از مصريان را ديد و به درخواست جوان بنىاسرائيلى به كمك او شتافت . در اين نزاع جوان مصرى به قتل رسيد . موسى ، كه از اين حادثه متأثر شده بود ، به درگاه خدا استغفار كرد و تصميم گرفت از شهر خارج شود . صبح روز بعد با دلهره از شهر خارج مىشد كه باز همان جوان بنىاسرائيلى را ديد . او با فرد ديگرى از مصريان به نزاع مشغول است . بار ديگر موسى به يارى او شتافت . مرد مصرى با مشاهدهء موسى اظهار داشت : اى موسى ! مىخواهى مرا هم مثل آن مرد به قتل برسانى ؟ معلوم مىشود كه تو قصد گردنكشى و آشوب در اين شهر را دارى ! در همين حال ، مؤمنى از آل فرعون كه ايمانش را مخفى نگاه داشته بود ، به موسى خبر داد كه مأموران فرعون در جست‌وجوى تو هستند . بدين رو بود كه موسى از شهر خارج شد و پس از چند روز راه‌پيمايى به مدين رسيد . « 3 »

--> ( 1 ) . قصص ( 28 ) ، آيات 10 - 14 . ( 2 ) . بحارالانوار ، ج 13 ، ص 27 . ( 3 ) . قصص ( 28 ) ، آيات 15 - 22 ؛ و نيز ر . ك : بحارالانوار ، ج 13 ، ص 28 .