ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

59

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

ارسلان شاه يكى از سرداران را از پى او فرستاد . او را و ابو زرعهء كاتب را اسير كرده بياوردند ارسلان شاه هر دو را به قتل آورد و بر بلاد كرمان مستولى شد . بركيارق از باطنيان براى كشتن بعضى از امرا كه قصد قتلشان را داشت سود مىبرد . مثلا سرمز [ 1 ] شحنهء اصفهان و ارغش و ديگران را به دست اينان به قتل رسانيد . بنابر اين دستگاه بركيارق براى اين فرقه جاى امنى بود . ميان لشكر او پراكنده شده بودند و مردم و سپاهيان را به آيين خود دعوت ميكردند تا آنجا كه سراسر لشكر مورد تهديد واقع شد و سران لشكر را به بيم افكندند ولى بركيارق همچنان آنان را براى از ميان برداشتن دشمنانش به كار مىگرفت . از اين رو او را به گرايش به اين مذهب متهم كردند . اهل دولت جمع شدند و بركيارق را ملامت كردند . بركيارق نصايح آنان در گوش گرفت و فرمان قتل باطنيان را صادر كرد و گفت در هر جا آنان را بيابند بكشند . از جمله كسانى را به بغداد فرستاد تا ابو ابراهيم اسد آبادى [ 2 ] را كه براى بررسى اموال مؤيد الملك به بغداد رفته بود بكشند بدين بهانه كه او نيز به مذهب باطنى متهم بوده است . همچنين از ميان سپاهيان ، امير محمد بن دشمنزيار بن علاء الدوله ابو جعفر بن كاكويه را كه فرمانرواى يزد [ 3 ] بود بدين عنوان بكشت و عزم كشتن كياهراسى مدرس مدرسهء نظاميه نمود او نيز متهم به كيش باطنى بود . سلطان محمد بن ملكشاه چون شنيد كه متهم به باطنى است فرمان دستگيرى او را صادر كرد ولى خليفه المستظهر باللّه به پاكى اعتقاد و علو درجت او در علم شهادت داد و از مرگ خلاصش نمود . با اين همه اعتقاد به مذهب باطنى در ميان عامهء مردم رسوخ كرده بود و علم دعوت همچنان در قلعه‌هايى كه به تصرف مىآوردند در اهتزاز بود . تا آن هنگام به كلى منقرض شدند و اخبار ايشان را بتفصيل آورديم . نبرد سوم ميان بركيارق و محمد سپس صلح ميان ايشان چون بركيارق از بغداد به واسط رفت ، سلطان محمد بن ملكشاه به بغداد وارد شد . و تا اواسط ماه محرم سال 495 در آنجا ماند . سپس به همدان رفت . سلطان سنجر نيز كه قصد خراسان - موضع امارت خود - داشت با او همراه شد . به المستظهر باللّه خبر رسيد كه سلطان بركيارق آهنگ بغداد دارد و براى خليفه بسيارى از قبايح اقوال و افعال او را حكايت كردند . خليفه سلطان محمد را از همدان فرا خواند و گفت : من نيز همراه تو به جنگ بركيارق خواهم شتافت . سلطان گفت : من خود شر او را از سر امير المؤمنين كم خواهم كرد . سلطان محمد باز گرديد و ابو المعالى [ مفضل بن عبد الرزاق ] را به شحنگى بغداد گماشت . چون بركيارق از بغداد به واسط رفت ، مردم واسط به زبيديه گريختند . بركيارق بيمار بود كه به واسط فرود آمد . چون به هوش آمد خواست از جانب غربى به جانب شرقى دجله آيد

--> [ ( 1 ) ] متن : انز . [ ( 2 ) ] متن : استر آبادى . [ ( 3 ) ] تيرد .