ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
802
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
بايجو سردار لشكر مغول در روم هلاك شد و جاى او را سونجاق [ 1 ] يكى ديگر از امراى مغول گرفت . در سال 659 ميان دو امير عز الدين و ركن الدين خلاف افتاد . عز الدين بر قلمرو ركن الدين غلبه يافت . ركن الدين همراه با معين الدين پروانه نزد هلاكو به دادخواهى رفت . هلاكو او را با لشكرى يارى داد . ركن الدين با اين لشكر بر سر عز الدين تاخت ، عز الدين آنان را منهزم نمود . ركن الدين بار ديگر از هلاكو يارى خواست . هلاكو باز هم لشكرى در اختيار او گذاشت . اين بار عز الدين منهزم شد و به قسطنطينيه رفت و نزد فرمانرواى آن لاسكارى [ 2 ] بماند . ركن الدين قلج ارسلان بر بلاد روم مستولى شد . تركمانانى كه در آن اعمال و نواحى و ثغور و سواحل بودند ، در برابر او موضع گرفتند و از هلاكو خواستند كه ايشان را نيز ولايت دهد . هلاكو نيز آنان را ولايت داد . خداوند ايشان را ، پادشاهى عنايت كرد و چنان كه خواهيم آورد آنان در اين روزگار پادشاهان در آن نواحى هستند . ان شاء اللّه تعالى . عز الدين در قسطنطينيه ماند و خواست كه فرمانرواى آن لاسكارى را فرو گيرد . كسانى اين توطئه را به لاسكارى خبر دادند . او نيز عز الدين را بگرفت و در يكى از قلاع در بند افگند و او در بند بمرد . گويند كه ميان پادشاه شمال منگو تيمور صاحب تخت خانيت در سراى و صاحب قسطنطينيه فتنهاى پديد آمد كه كار به جنگ كشيد . منگو تيمور بيامد كشور او درنورديد و بر آن قلعهاى كه عز الدين در آن محبوس بود بگذشت . او را با خود به سراى برد و عز الدين در آنجا بمرد . پس از مرگ پدر ، پسرش مسعود به اباقاخان پيوست . اباقا او را گرامى داشت و امارت برخى قلاع روم داد . معين الدين سليمان پروانه از ركن الدين بيمناك شد و او را بناگاهان در سال 666 به قتل آورد و پسرش كيخسرو را به پادشاهى نشاند و او را غياث الدين لقب نهاد . معين الدين بر او تحكم مىكرد و در عين حال زير فرمان مغول بودند . تا آنگاه كه معين الدين از مغولان بيمناك شد و به سلطان مصر الملك الظاهر بيبرس نامه نوشت كه مىخواهد در اطاعت او درآيد . آباقا بر اين نامه وقوف يافت و او را سخت نكوهش كرد . سونجاق شحنه هلاك شد و آباقا خان دو تن از اميران مغول تودون نويان [ 3 ] و طوغون [ 4 ] را به جاى او معين كرد . آن دو در سال 675 به بلاد شام رفتند و در ابلستين فرود آمدند .
--> [ ( 1 ) ] متن : صمقار . [ ( 2 ) ] متن : لشكرى . [ ( 3 ) ] متن : تدوان . [ ( 4 ) ] متن : توقر .