ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

713

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

فرمان مىراند بر او گران آمد و تصميم به عصيان گرفت . به نواب ممالك در شام و حلب نامه نوشت و آنها را به همآهنگى و همكارى فراخواند ولى ايشان از او اعراض كردند و همچنان فرمانبردار باقى ماندند . امير بزرگ در دمشق جنتمر برادر امير طاز بود . با ديگر امرا قرار نهاد كه بزلار را فرو گيرند و تسليم كنند . چون خبر يافت سوار شد و با مماليك و پيروان خويش عزم نبرد كرد ، ولى بر او دست نيافتند . جنتمر به مقابله برخاست . عامهء مردم دمشق نيز يارى دادند و پس از ساعتى نبرد بر او غلبه يافتند . چون بزلار به شكست و هلاكت خود يقين كرد دست فرو داشت . بگرفتندش . خبر به منطاش دادند . فرمود او را در بند كشند . بزلار در زندان بيمار شد و بمرد . پس از مرگ بزلار ، منطاش جنتمر را نيابت دمشق داد و كارها به سامان خويش باز آمد . و اللّه يؤيد بنصره من يشاء من عباده . خروج سلطان برقوق از كرك و پيروزى او بر سپاه شام و محاصرهء او دمشق را چون در كرك به سلطان الملك الظاهر برقوق خبر رسيد كه منطاش زمام امور را به دست گرفته و به استقلال فرمان مىراند و همه مماليك بيبغاوى را حبس كرده است و به جاى آنان از ياران خود بر سر كار نهاده است به هم برآمد و از عواقب اين گونه كارها بيمناك شد ، زيرا از آن هنگام كه منطاش زمام امور را به دست گرفته بود چيزى كه خاطرش را به خود مشغول مىداشت حيات سلطان برقوق بود . از اين رو به حسن الكجكنى نايب كرك نامه نوشت كه او را بكشد . و حال آنكه الناصرى او را سفارش كرده بود كه نگذارد به سلطان آسيبى برسد . بدين سفارش حسن الكجكنى از قتل او طفره مىرفت . روزى كه نامهء منطاش به او رسيد بريد را فراخواند و با ياران او و قاضى شهر و كاتب السر در اين باب مشورت كرد . آنان او را از ارتكاب چنين كارى برحذر داشتند و گفتند تا توان دارد از انجام آن بپرهيزد . پس به منطاش نامه نوشت و گفت كه اگر اين كار بدون اذن سلطان و خليفه باشد از آن خطرهاى بزرگ زايد . منطاش نامه‌اى ديگر نوشت . اجازت نامهء سلطان و خليفه را نيز با آن بفرستاد و تأكيد كرد كه هر چه زودتر به حيات او خاتمه دهد . حسن ، بريد را در جايى فرود آورد و او را وعده‌هاى جميل داد شايد بتواند راه خلاصى بيابد و در همه حال نامهء منطاش را از سلطان برقوق پنهان مىداشتند تا سبب آشفتگى خاطر او نشود . سلطان برقوق خبر يافت و براى رهايى خويش به خدا پناه برد و به ابراهيم خليل كه پنجرهء خانه‌اش مقابل مرقد او بود توسل جست .