ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

692

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

شد و در شمار ساكنان آن اراضى درآمدند و از جلگه تا جبل را در برگرفتند . با اين همه بعيد نمىنمايد كه نسبهاشان به هم آميخته باشد و تداخل كرده باشد . پس اگر كسى از چركس خود را به غسان نسبت دهد سخنش درست باشد و خدا داناتر است . امير برقوق را در عهد امير بيبغا ، عثمان قراجا كه در آن ايام از بازرگانان معروف برده در آن نواحى بود بياورد . بيبغا او را خريد و در خانهء خود به تربيتش پرداخت و براى او معلمان گرفت تا در تيراندازى و ديگر فنون نبرد استاد شد و نيز او را آداب كشوردارى آموخت . برقوق از پوستين خشونت به درآمد و كم كم نامزد رياست و امارت شد و از همان آغاز ستارهء خوشبختى بر فراز سرش مىدرخشيد و عنايات ربانى شامل حالش بود . سپس واقعهء مماليك بيبغا پيش آمد . بزرگشان در اين ايام اسندمر بود و گفتيم چگونه پس از اين واقعه برخى را تبعيد كردند و برخى را زندانى نمودند . امير برقوق اعزه اللّه تعالى از آنان بود كه پنج سال در زندان كرك ميان ياران خود سركرد . امير برقوق اين سالها را سپرى ساخت و خداوند او را نگه داشت تا امانت او را حمل كند و بندگان او را در كنف حمايت خود آرد . او با يارانش از زندان خلاص شدند . راهش را گشودند و او به شام رفت . امير منجك كه نايب شام بود ايشان را بگرمى پذيرا گرديد . امير برقوق مردى بصير و مجرب بود . چون در چهرهء اين امير امارت قبول و سعادت يافت به جان و دل به خدمت او در ايستاد و همواره در زمرهء غلامان خاص او بود تا آنگاه كه الملك الاشرف را هواى آن در سر افتاد كه او را جزء مماليك خود گرداند . امير منجك اين مماليك بيبغايى را كه از زندان آزاد شده و نزد او آمده بودند مورد نواخت و احسان خود قرار داد تا همگان را به امير على فرزند الملك الاشرف تحويل داد . ديرى نپاييد كه الجاى كه فرمانرواى دولت الملك الاشرف بود ، بر او بشوريد . سلطان اين مماليك را حاضر آورد و اسب و سلاح بخشيد و آنان را برگزيده بود به دفع الجاى فرستاد . آنان نيز مردانه و جانانه جنگيدند تا او را به رميله گريزانيدند . سپس به تعقيبش پرداختند تا خود را به آب زد و غرق شد و زندگيش پايان يافت . پس از اين پيروزى در چشم سلطان عزيز شدند و در دل او جايى خاص يافتند . آنان را اقطاعات داد و راتبه و مواجب كرامند معين كرد . از ميان آن گروه از مماليك ، سلطان را به امير برقوق نظرى خاص بود و او را به مزيد مكانت و رفعت محل بر ديگران ترجيح نهاد . تا آنگاه كه سلطان عزم سفر حج كرد و گفتيم كه در اين سفر چگونه قرطاى عصيان كرد و زمام كارها به دست گرفت و پس از او نوبت خودكامگى