ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
629
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
بودند در بند آورد . سلطان ، علم الدين سنجر چاولى [ 1 ] را فرستاد تا او را از كرك بياورد و گفت براى آن است كه با او همدم و همراز شود . سلار در بهار آن سال بيامد . سلطان فرمود او را در بند كنند و او همچنان در بند بماند تا هلاك شد . سلطان الملك الناصر همهء اموال و ذخاير او را كه در مصر و كرك بود مصادره كرد . اموال او از گوهرها و مرواريدها و جامهها و زرهها و اسبان و اشتران به حدى بود كه در تعبير و بيان نگنجد . گويند او هر روز از اقطاعات و املاكش هزار دينار حاصل مىكرد . اما آغاز كار او : چون از اسارت مغولان برهيد ، به ملكيت علاء الدين على بن المنصور قلاون درآمد . چون على درگذشت سلار به ميراث به پدرش قلاون رسيد . سپس در ملك پسرش الملك الاشرف ، سپس در ملك برادرش الملك الناصر درآمد . سلار در تمام اين مدت در ملك هر كس كه بود خوش درخشيد . ميان او و لاچين دوستى بود . لاچين او را در برخى موارد به كار مىگرفت . چنان كه در سفرها همراه سلطان مىشد و سعى در جلب محبت او مىنمود . تا دولتش منقرض شد . گويند چون در محبس به احتضار افتاد ، او را گفتند كه سلطان از تو راضى شد بناگاه برپاى جست و چند قدم برفت و بيفتاد و بمرد . و اللّه اعلم . عصيان نواب شام و رفتن آنان به نزد مغولان و حكومت تنكز در شام قفجق نايب حلب پس از آنكه سلطان او را امارت حلب داد بمرد . سلطان ، اسندمر الگرجى را كه در حماة بود در سال 710 به جاى او منصوب كرد . مردم از ظلم او شكايت كردند . سلطان او را دستگير كرد و قراسنقر المنصورى را از نيابت دمشق به آنجا فرستاد و سيف الدين كراى المنصورى را در سال 711 امارت دمشق داد . سپس بر او خشم گرفت و در بندش نمود و جمال الدين آقوش الاشرفى را از كرك به دمشق فرستاد . نايب طرابلس نيز درگذشت . اقوش الافرم را از صرخد به طرابلس فرستاد . آنگاه بكتمر الجوكندار نايب مصر را بگرفت و در كرك زندانى كرد و به جاى او بار ديگر بيبرس دواتدار را معين فرمود . قراسنقر نايب حلب از او بيمناك شد و با مهنا بن عيسى همدست گرديد . گويند از سلطان اجازهء حج خواست . سلطان اجازه داد . چون به ميان بيابان رسيد خائف شد و بازگرديد . امرايى كه در حلب بودند گفتند جز به اذن سلطان او را به شهر راه ندهند . قراسنقر بناچار به فرات بازگرديد . مهنا بن عيسى را نزد سلطان شفيع قرار داد . سلطان شفاعت بپذيرفت و او را به حلب بازگرديد .
--> [ ( 1 ) ] متن : جوالى .