ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

538

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

كه در بعلبك بود رسول فرستاد و از او خواست كه در اين سفر جنگى با او همراه شود ولى او عذر آورد . الملك الصالح ايوب خود در حركت آمد و پسر خود الملك المغيث فتح الدين عمر بن الصالح ايوب را در دمشق نهاد . چون از دمشق بيرون آمد عم او الملك الصالح اسماعيل همراه او با شيركوه صاحب حمص به دمشق آمدند و شهر را تصرف كردند و الملك المغيث فتح الدين را دربند نمودند . در نابلس اين خبر به الملك الصالح ايوب رسيد . لشكريانش از گردش پراكنده شدند و او خود به نابلس درآمد . الملك الناصر داود از كرك آمد و او را بگرفت و بند بر نهاد برادرش الملك العادل شفاعت كرد ولى الناصر نپذيرفت و از بند آزادش ننمود . داود آهنگ قدس كرد و قدس را از فرنگان بستد و قلعه را ويران نمود . و اللّه تعالى ولى التوفيق . وفات شيركوه صاحب حمص و حكومت پسرش ابراهيم الملك المنصور الملك المجاهد اسد الدين شيركوه بن محمد بن اسد الدين شيركوه بن شادى ايوبى در سال 636 درگذشت حكومت او از آغاز قرن هفتم بود . پس از او پسرش ابراهيم ملقب به الملك المنصور به جايش نشست . و اللّه اعلم . خلع الملك العادل و اعتقال او و استيلاى برادرش الملك الصالح ايوب بر مصر چون الملك الناصر داود از فتح قدس بازگرديد ، الملك الصالح نجم الدين ايوب را از بند برهانيد و يارانش گرد او را گرفتند . در مصر دولتمردان همچنان بر برادرش الملك العادل عصيان مىورزيدند . آنان به الملك الصالح ايوب نامه نوشتند و از او خواستند كه به مصر رود تا او را بر خود امارت دهند . الملك الناصر داود نيز با او برفت . چون به غزه رسيد الملك العادل براى دفاع به بلبيس آمد و به عم خود الملك الصالح اسماعيل كه در دمشق بود نامه نوشت و از او يارى خواست تا با برادرش ايوب نبرد كند . او نيز از دمشق بيامد و در غور فرود آمد . در خلال اين احوال موالى الملك العادل در لشكرگاهش بر او بشوريدند . سردار ايشان ايبك اسمر بود او را گرفتند و نزد الملك الصالح ايوب فرستادند . الملك الصالح ايوب بيامد و الملك الناصر داود صاحب كرك نيز با او بود . اينان در سال 637 به قلعه درآمدند . چون الملك الصالح ايوب بر تخت فرمانروايى استقرار يافت ، الملك الناصر داود از او بيمناك شد و به كرك بازگرديد . سپس الملك الصالح ايوب از امرايى كه برادرش را دربند كرده بودند نيز بيمناك شد و همه را دربند كرد و از آن جمله بود ايبك اسمر اين واقعه در سال 638 اتفاق افتاد . برادر خود الملك العادل را به حبس فرستاد و او در حبس ببود تا سال 645 كه در حبس از جهان برفت .