ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

498

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

در موصل و سنجار و جزيره و اربل ، نامه نوشت كه به يارى پسرش الملك الافضل على سپاه فرستند . چون ناصر الدين چنان ديد نزد الملك العادل ابو بكر بن ايوب رسول فرستاد و او را نزد صلاح الدين شفيع ساخت كه كرم كرده فقط متصرفات پدرش تقى الدين را در شام در دست او گذارد و بلاد جزيره را از او بگيرد . صلاح الدين بپذيرفت و آن بلاد را به برادر خود الملك العادل اقطاع داد و او را فرستاد كه آن بلاد را در ضبط آرد و الملك الافضل را از آنجا بازگرداند الملك العادل با الملك الافضل در حلب ديدار كرد و او را بازگردانيد و از فرات گذشت و بلادى را كه در دست ناصر الدين بود بستد و از جانب خود بر آنها عمالى گماشت و او را با لشكريانى كه در جزيره مقام داشتند با خود نزد صلاح الدين آورد . چون فرنگان دريافتند كه صلاح الدين پسرش افضل و برادرش عادل را به جزيره فرستاده و لشكرش را با آن دو روانه داشته و اينك در قدس خود با جمعى از خواصش باقى مانده است طمع در تصرف قدس كردند و بر لشكر مصر كه روانهء قدس بود و سليمان برادر مادرى الملك العادل بر آن فرمان مىراند حمله كردند و در نواحى خليل او را گرفتند و كشتند و اموالشان به غارت بردند و جز اندكى كه به كوه خليل گريخته بودند كسى از آن لشكر باقى نماند . سپس فرنگان به داروم رفتند و ويرانش كردند و در نهم ماه جمادى الاولاى 588 به سوى قدس راندند و در بيت نوبه [ ( 1 ) ] در دو فرسنگى آن فرود آمدند . صلاح الدين بسيج نبرد كرد و برجهاى شهر را هر يك به يكى از امراى خود سپرد و گروههايى از لشكر را پىدرپى به جنگ فرنگان فرستاد و آنان دليريها نمودند تا فرنگان بازپس نشستند و به يافا رفتند و هر چه علوفه و آذوقه گرد آورده بودند نصيب مسلمانان شد . در اين احوال فرنگان خبر يافتند كه لشكرهاى شرق كه با الملك العادل و الملك الافضل بودند به دمشق بازگشته‌اند . ايشان نيز به عكا بازگشتند و چنان نمودند كه به محاصرهء بيروت مىروند . صلاح الدين پسر خود الملك الافضل را فرستاد كه راه بر آنان ببندد . او تا مرج العيون پيش رفت ولى فرنگان بيرون نيامدند . در خلال اين احوال لشكرهايى از حلب و ديگر جايها بيامدند . صلاح الدين به يافا رفت و آنجا را محاصره كرد و به جنگ بستد . اين واقعه در دهم ماه رجب همان سال واقع شد . صلاح الدين باقى آن روز را به محاصرهء قلعه پرداخت . فتح قلعه نزديك بود . فرنگان كه منتظر فرا رسيدن مدد از جانب عكا بودند بدين بهانه كه امان مىخواهند مسلمانان را تا روز ديگر سرگرم كردند . مسلمانان نيز پذيرفتند كه آنان را امان دهند . شب هنگام پادشاه انگليس بيامد و از پى او ياريهاى مردم عكا نيز برسيد . روز ديگر خواستار نبرد شدند ولى از مسلمانان كس قدم پيش ننهاد . پادشاه خود به ميان دو صف آمد و طعام خواست و به خوردن نشست

--> [ ( 1 ) ] متن : فوجه .