ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
21
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
اين پيروزى به قسطنطنيه باز گرديد . بار ديگر لشكرى از روم و فرنگ و روس و گرج و اعرابى كه در آن نواحى بودند و طوايفى كه در آن حدود مىزيستند گرد آورد و به ملازگرد [ 1 ] از اعمال خلاط آمد . سلطان الب ارسلان در اين ايام در شهر خوى [ 2 ] از اعمال آذربايجان بود و به تازگى از حلب بازگشته بود . سلطان بنه و خانوادهء خود را با وزير خود نظام الملك به همدان فرستاد و خود با پانزده هزار مرد جنگجو به قصد نبرد به حركت در آمد . در نزديكى خلاط با مقدمهء سپاه رومانوس كه از روسها بودند روبرو شد . اينان شكست خوردند . فرماندهشان را اسير كردند و نزد سلطان آوردند . سلطان فرمان داد بينى او را ببرند . آنگاه جامه و سلاحهاى ايشان نزد نظام الملك فرستاد [ و خواست كه آنها را به بغداد فرستد . چون دو لشكر به هم نزديك شدند ، سلطان خواستار مصالحه شد . پادشاه روم گفت : هر گونه پيمان صلح در رى بسته خواهد شد . سلطان از اين سخن بيمناك شد . ابو نصر محمد بن - عبد الملك بخارى او را دل داد كه تو از دينى كه خداوند وعدهء پيروزى آن را بر ديگر اديان داده است به دفاع برخاستهاى ، اميد است كه در اين نبرد پيروزى از آن تو باشد . پس روز جمعه به هنگام زوال نبرد آغاز كن زيرا در اين روز خطيبان بر منبرها مجاهدان دين را دعا مىكنند . چون آن ساعت فرا رسيد ، سلطان با لشكريانش نماز به جاى آورد و بگريست مردم نيز به گريهء او در گريه شدند و دعا كرد ، مردم نيز دعا كردند . سلطان گفت : هر كه را هواى بازگشتن است بازگردد . در اينجا پادشاهى كه امر و نهى كند نيست . آنگاه تير و كمان بيفكند و شمشير و گرز برگرفت و دم اسبش را خود به دست خود ببريد . لشكر نيز چنين كرد . آنگاه كفن پوشيد و حنوط كرد و گفت : اگر كشته شدم اين كفن من باشد . پس به سوى دشمن راند . در اين نبرد مسلمانان پيروز شدند و از كشته پشته ساختند . پادشاه روم را يكى از غلامان ، امير گوهر آيين اسير كرد . نخست مىخواست او را بكشد . خادمى كه با او بود گفته بود او را مكش كه او پادشاه است . اين غلام را امير گوهر آيين به نظام الملك عرضه داشته بود . نظام الملك او را كه بس حقير بود نپذيرفته بود . گوهر آيين گفته بود ، شايد پادشاه روم به دست او اسير گردد . و چنان شد كه او گفته بود . چون آن غلام پادشاه را اسير كرد ، نزد گوهر آيين آورد . گوهر آيين سلطان را خبر داد . فرمان داد كه او را به حضور برند . سلطان خود به دست خود او را سه تازيانه زد . و گفت : به تو پيشنهاد صلح ندادم ؟ گفت : اكنون زمان توبيخ و ملامت نيست . هر چه خواهى چنان كن . سلطان پرسيد : اگر تو مرا اسير كرده بودى چه مىكردى ؟ گفت : با تو به قبيحترين وجهى عمل
--> [ ( 1 ) ] متن : بلاد كرد . [ ( 2 ) ] متن : حرف .