ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
467
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
كنت به آن ناحيه كه زير فرمان تقى الدين عمر بن شاهنشاه قرار گرفته بود حمله برد . او و يارانش در اين حمله دل بر مرگ نهاده بودند . اينان صفوف لشكر را شكافتند و بيرون رفتند و جان خويش برهانيدند . چون او برفت در لشكر فرنگان اختلال پديد آمد و دست به چند حمله زدند . آنجا زمينى بود ، همه علفهاى خشك . مسلمانان آتش در علفها زدند . بسيارى از فرنگان از دود و آتش و عطش هلاك شدند . مسلمانان آنان را كه نيرويشان به ضعف گراييده بود محاصره كردند ، چنان كه راه گريزى نبود . فرنگان در ناحيهء حطين بر فراز تلى رفتند تا خيمههاى خود را نصب كنند ولى تنها توانستند خيمهء پادشاه خود را برپا سازند . مسلمانان شمشير در آنان نهادند و بيشترين را به قتل رسانيدند . از آن همه جز صد و پنجاه تن آن هم از سردارانشان و پادشاهشان كس باقى نمانده بود . مسلمانان همچنان پىدرپى حمله مىكردند تا همه به دست ايشان افتادند . پادشاه و برادرش پرنسرينالد صاحب كرك را و نيز صاحب جبيل را و پسر همفرى و سردار داويه را اسير كردند . همچنين جمع كثيرى از داويه و اسبتاريه را به اسارت گرفتند . مسيحيان از سال 491 كه قدم به آن سواحل گذاشته بودند چنان واقعهاى به چشم نديده بودند . صلاح الدين در خيمهء خويش نشست و اسيران را به حضور آوردند . پادشاه را به اعتبار مقامى كه داشت در كنار خود نشاند و زبان به سرزنش او گشود . سپس برخاست تا پرنسرينالد را به سوگندى كه خورده بود به دست خود بكشد آنگاه گناهان و پيمانشكنيهاى او از جمله تعرض وى به حرمين مكه و مدينه را برشمرد و گردنش را به دست خود بزد و باقى را به زندان فرستاد . اما كنت صاحب طرابلس - چنان كه گفتيم - از معركه بگريخت و جان به سلامت برد و به شهر خود رفت ولى پس از چند روز از شدت اندوه هلاك شد . چون صلاح الدين از به هزيمت دادن دشمن فراغت يافت به طبريه رفت و در آنجا فرود آمد . ملكه امان خواست . صلاح الدين او و پسرش و يارانش را امان داد . و اموال او را از تعرض مصون داشت . ملكه نزد او آمد . او نيز به عهد خود وفا كرد . صلاح الدين پادشاه و اعيان به اسارت افتاده را ، به دمشق فرستاد . و همه را در آنجا به زندان كردند . صلاح الدين فرمان داد اسيران داويه و اسبتاريه را بكشند و گفت هر كس را كه از اين دو گروه كسى در اسارت دارد پنجاه هزار دينار مصرى بدهد و اسير را از او بستاند . هر كس اسيرى داشت بياورد . همه را فرمان كشتن داد . ابن اثير گويد : من پس از يك سال از آن واقعه از آنجا گذشتم . از دور زمين را پوشيده از استخوانهاى ايشان ديدم . بعضى هنوز به هم پيوسته بودند و بعضى از هم فرو ريخته بودند و اين غير از آنهايى بود كه سيل برده بود يا درندگان به كنامهاى خود كشيده بودند . چون صلاح الدين از طبريه فراغت يافت به عكا لشكر برد . فرنگان در پس باروهاى