ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
456
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
ايله را محاصره كرده بودند حمله آوردند و آنها را تار و مار ساختند . پس از پيروزى بر اينان به سراغ آن گروه كه به عيذاب رفته بودند ، شراع گشودند . چون لؤلؤ به عيذاب رسيد از آنان نشانى نديد . از پى ايشان به رابغ و ساحل حوراء رسيد . آنان را در ساحل حوراء بديد . آهنگ حرمين مكه و مدينه و غارت حجاج داشتند . چون لؤلؤ با ناوگانش پديدار شد يقين كردند كه در برابر او پايدارى نتوانند پس در خشكى فرود آمدند و به حوراء پناه بردند و در شكافهاى كوه موضع گرفتند . سپاهيان لؤلؤ نيز از كشتيها به خشكى آمدند و جمعى از اعراب كه در آن حوالى بودند با آنان يار شدند . لؤلؤ بر ايشان پيروز گرديد . بيشترشان را بكشت و باقى را اسير كرد . گروهى از ايشان را به منى فرستاد . همه را در روز عيد قربان سال 578 سر بريدند و باقى را به مصر بازگردانيدند . و اللّه تعالى يؤيد بنصره من يشاء . وفات فرخشاه عز الدين فرخشاه پسر شاهنشاه برادر صلاح الدين كه از سوى او نيابت دمشق داشت درگذشت . فرخشاه خليفهء صلاح الدين در خاندان او بود . و بيش از ديگر ياران به او اعتماد مىورزيد . فرخشاه به قصد غزاى فرنگان از دمشق بيرون آمد در راه بيمار شد . به دمشق بازگشت و در ماه جمادى الاولاى سال 578 درگذشت . خبر وفات او به صلاح الدين رسيد . از فرات گذشته به بلاد جزيره و موصل داخل شده بود . صلاح الدين شمس الدين محمد بن المقدم را به دمشق باز گردانيد و نيابت دمشق را به او داد و خود به راه خويش ادامه داد . و اللّه تعالى يورث الملك من يشاء من عباده . استيلاى صلاح الدين بر آمد و تسليم آن به صاحب كيفا پيش از اين گفتيم كه صلاح الدين به ماردين رفت و چند روز در نواحى آن بماند . سپس از آنجا به آمد رفت . زيرا نور الدين قرا ارسلان صاحب حصن كيفا از او خواسته بود كه برود آمد را بگيرد و به او تسليم كند . صلاح الدين در هفدهم ذو الحجهء سال 578 برفت و آمد را محاصره نمود . بهاء الدين بن نيسان فرمانرواى آمد بود . آمد شهرى استوار بود ولى بهاء الدين با مردم بد مىكرد و باب ارزاق و عطا بر روى ايشان بسته بود . مردم آمد از سوء رفتار او ملول شده بودند . بهاء الدين در كسب و كار ايشان هم سختگيرى مىكرد . صلاح الدين نامهاى همه وعده و وعيد به مردم آمد نوشت و آنان نيز از نبرد در لشكر ابن نيسان سر برتافتند جمعى از لشكريان صلاح الدين باروى شهر را سوراخ كردند . چون ابن نيسان چنان ديد زن و