ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

15

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

هدايا و برف مىفرستاد . سلطان ، جزيرهء ابن عمر را كه از آن ابن مروان بود محاصره نمود . ابن مروان براى او مالى گران فرستاد . در آن هنگام كه سلطان جزيرهء ابن عمر را در محاصره داشت جماعتى از لشكر خود را به عمراكمن فرستاد . در آنجا چهارصد راهب بود . از آن جمع صد و بيست تن را سر بريدند . باقى با پرداخت مبلغى زر و سيم جان خود باز خريدند . سلطان طغرلبك همهء آن نواحى را به برادر خود ابراهيم ينال سپرد و راهى بغداد شد . رئيس الرؤسا با هداياى خليفه به استقبال او رفت و زمين ببوسيد و او را به شهر در آورد . خليفه پنج روز باقيمانده از ذو القعده بار داد و سران دولت همه حاضر آمدند . سلطان باشكوه تمام بر روى دجله در حركت آمد . چون برسيد پاى در ركاب يكى از اسبهاى خليفه نمود و به حضرت آمد خليفه بر تختى بود كه هفت ذراع بالاتر از زمين بود . بردهء پيامبر ( ص ) بر دوش داشت و عصاى خيزران در دست . سلطان زمين ببوسيد و بر دست خليفه بوسه داد . خليفه او را بر يكى از كرسيها نشاند و به رئيس الرؤساء گفت تا او را بگويد كه امير المؤمنين كردار او را مىستايد و از ديدار او خشنود است و او را بر همهء سرزمينهايى كه خدا از بلاد او ارزانىاش داشته امارت مىدهد و مىخواهد كه رعايت حال مردم كند و از خداى بترسد و نعمت خداوند را سپاس گويد و در نشر عدالت كوشا باشد و از ستمگرى دورى جويد و به اصلاح حال رعيت پردازد . طغرل با شنيدن اين كلمات زمين ببوسيد . خليفه فرمان داد كه او را خلعت دهند . طغرل را به جايى كه خلعت مىپوشند بردند و خلعت پوشيده باز آمد و دست خليفه را بوسه داد و بر ديده نهاد . خليفه او را ملك المشرق و المغرب خطاب كرد و پيمانها بسته شد . طغرل نيز خليفه را هداياى بسيار داد . از جمله پانصد هزار دينار و پنجاه بردهء ترك از بهترين آنان با اسب و سلاحشان و بسيارى ديگر از جامه‌ها و ديگر نفايس . وفات سلطان طغرلبك طغرلبك در محرم سال 454 دختر خليفه را كه يك سال پيش خواستگارى كرده بود به عقد خود در آورد و در سال 455 از ارمينيه به بغداد وارد شد تا عروسى كند . به هنگام خواستگارى خليفه بدين پيوند راضى نبود . عميد الملك خط داد كه منظور سلطان جز اين نيست كه مىخواهد به شرف اين وصلت سرفرازى كند و ديگر هيچ پس به دربار خليفه رفت . او را گفتند خط تو و شروطى كه پذيرفته‌اى موجود است . و اگر مقصود جز اين نيست بايد اين ديدار در سراى خلافت باشد . سلطان بپذيرفت . در نيمهء ماه صفر سلطان بر دختر خليفه كه بر تختى زرين نشسته بود داخل شد و زمين ببوسيد و خدمت كرد . آن زن پرده از روى نگشود و از جاى خود برنخاست . سلطان گوهرهاى فراوان نثار كرد و باز گرديد و هر روز بدين شيوه از او ديدار مىكرد و باز مىگشت .