ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
371
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
و نزد سيف الدين غازى كه در حمص بود كس فرستادند و به ياريش خواندند . او نيز لشكرى به سردارى عز الدين ابو بكر الدبيسى صاحب جزيرهء ابن عمر روانه نمود . اينان چند روز حصن عريمه را محاصره كردند ، سپس بارو را شكافتند و شهر را از فرنگان بستدند و از ايشان هر كس در آنجا بود اسير كردند و از آن جمله بود پسر الفونسو . سپاه سيف الدين غازى نزد او بازگشت . به نور الدين خبر رسيد كه فرنگان در جايى از زمين شام به نام يغرى [ 1 ] گرد آمدهاند و قصد حمله به اعمال حلب دارند . نور الدين بر سر ايشان لشكر برد و جنگ در پيوست و منهزمشان گردانيد و بسيارى را بكشت و اسير كرد و از غنايم و اسيرانشان نزد برادر خود سيف الدين غازى و خليفه المقتفى لامر اللّه فرستاد . پايان . و اللّه سبحانه و تعالى اعلم . وفات سيف الدين غازى بن زنگى و حكومت برادرش قطب الدين مودود سپس سيف الدين غازى پسر اتابك زنگى صاحب موصل ، در نيمه سال 544 پس از سه سال و دو ماه از حكومتش بمرد و فرزندى خردسال كه نزد عم خود نور الدين محمود پرورش يافته بود بر جاى نهاد . چون اين كودك نيز بمرد سيف الدين را ميراث برى نماند . سيف الدين مردى كريم و دلير و صاحب سفره بود . هر صبح و شام طعام مىداد و در هر نوبت صد رأس گوسفند مىكشتند . سيف الدين نخستين كسى بود كه سنجق بالاى سرش نگه داشتند . نيز فرمان داد كه شمشيرها از كمربندها بياويزند و آن را از هر زيورى عارى گردانند . و گفت تا گرزها را در حلقهء زين جاى دهند . نيز براى فقيهان مدارس و براى فقيران رباطها بنا نمود . چون حيص بيص شاعر او را در قصيدهاى با اين مطلع : الام يراك المجد فى زى شاعر * و قد نحلت شوقا فروع المنابر ستود ، جز خلعتها و چيزهاى ديگر ، او را هزار مثقال زر داد . چون سيف الدين غازى از دنيا رفت ، جمال الدين وزير و زين الدين على دست اتفاق به هم دادند و قطب الدين مودود را به جاى او نشاندند و با يك ديگر پيمانها نهادند و سوگندها خوردند . قطب الدين در حالى كه زين الدين در ركابش بود به دار السلطنه رفت و همگان با او بيعت نمودند و هر كه در قلمرو او در موصل و جزيره بود با او بيعت كرد . او با خاتون ، دخت حسام الدين تمرتاش صاحب ماردين ازدواج كرد و اين همان زنى است كه سيف الدين بيش از زفاف با او هلاك شده بود . همهء فرزندان مودود از اين زن بود . و اللّه سبحانه و تعالى اعلم .
--> [ ( 1 ) ] متن : بيقو .