ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
335
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
نيز مقاومت كرد . در سال 507 به بلاد فرنگان رفتند و فرنگان را تا طبريه منهزم ساختند و شهرهايشان را زير پى سپردند و مودود به دمشق باز گرديد و لشكرها پراكنده شد . مودود در دمشق ماند تا زمستان را در نزد طغتكين فرمانرواى دمشق بگذراند . در آنجا بناگهان كشته شد و طغتكين متهم شد كه در قتل او دست داشته است . چون مودود كشته شد ، سلطان محمد ، آقسنقر برسقى را به جاى او منصوب داشت . و او را فرمان داد كه آهنگ قتال فرنگان كند و به امراء نوشت كه از او فرمان برند . همچنين پسر خود ملك مسعود را با لشكرى گران فرستاد كه همراه او باشند . در سال 508 آقسنقر برسقى لشكر در حركت آورد . ايلغازى از برابر او بگريخت . آقسنقر او را در ماردين محاصره نمود تا به راه آمد و پسر خود اياز را با لشكر او همراه نمود . اينان رها را محاصره كردند و در آن نواحى دست به كشتار و تاراج زدند . سپس به سروج و مرعش و سميساط لشكر بردند و فرمانرواى مرعش و كيسوم سر به فرمان نهادند . آقسنقر برسقى چون باز گرديد ، اياز پسر ايلغازى را دستگير كرده بند بر نهاد و سواد ماردين را تاراج نمود . ايلغازى در وقت به ركن الدوله داود ، پسر برادرش سقمان كه در حصن كيفا بود پيوست و از او يارى خواست . ركن الدوله داود نيز به ياريش برخاست . در اواخر سال 508 به جنگ آقسنقر برسقى آمد . برسقى را شكست داد و پسر خود اياز را برهانيد . سلطان چون از اين ماجرا خبر يافت نزد ايلغازى رسولى فرستاد و او را تهديد نمود . ايلغازى به طغتكين صاحب دمشق پيوست و او را به يارى خود خواند . طغتكين به سبب آنكه به قتل مودود متهم بود از سلطان رميده بود . پس به ايلغازى دست اتحاد داد . اين دو از فرمانرواى انطاكيه نيز خواستند كه با ايشان متحد شود . او نيز بيامد و در نزديكى حمص به گفتگو نشستند و پيمان بستند . او به انطاكيه رفت و ايلغازى راهى ديار بكر شد . ايلغازى با معدودى از ياران خود بود . قيرجان پسر قراجه صاحب حمص راه بر او بگرفت و اسيرش كرد و خبر اسارت او به سلطان داد . طغتكين از قيرجان خواست كه ايلغازى را آزاد كند . قيرجان نپذيرفت و سوگند خورد اگر اصرار ورزد او را خواهد كشت . طغتكين نيز به دمشق باز گرديد . از سلطان محمد پاسخى در امر ايلغازى به قيرجان نرسيد . قيرجان بيمناك شد كه مبادا يارانش به طغتكين گرايش يابند و حمص را به دو واگذارند . اين بود كه به صلح گرايش يافت و گفت ايلغازى را آزاد مىكند به شرطى كه پسرش اياز را به گروگان گيرد و چنان كرد . ايلغازى به حلب رفت . سلطان لشكرى به سردارى برسق بن برسق صاحب همدان و چند تن ديگر از امراء به قتال ايلغازى فرستاد و گفت پس از خاتمه كار او به جنگ فرنگان روند . اين سپاه در سال 509 به سوى حلب آمد . لؤلؤ خادم از موالى رضوان بن تتش حلب را پس از مرگ رضوان در تصرف داشت و خود را اتابك الب ارسلان پسر رضوان مىخواند . شمس الخواص