ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

323

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

شورش مسلمانان در شمال آفريقا بر فرنگانى كه آن بلاد را تصرف كرده بودند گفتيم كه روژه درگذشت و پسرش گيوم به جايش نشست . گيوم را از تدبير ملك هيچ بهره‌اى نبود و مردم صقليه بر او عصيان كردند . اين خبر به ساكنان افريقيه رسيد كه در عهد روژه به فرمان صقليه در آمده بودند . بدان هنگام كه روژه شهر صفاقس را تصرف كرد يكى از مردم شهر را به نام ابو الحسين الفريانى [ 1 ] كه مردى ديندار و عالم بود بر شهر امارت داد . ابو الحسين از حكومت عاجز آمد و از روژه خواست پسر او عمر را به جايش برگمارد . روژه چنين كرد و ابو الحسين را به عنوان گروگان نزد خود برد . ابو الحسين پسر خود عمر را وصيت كرد و گفت : اى پسر من پير و سالخورده‌ام و مرگم نزديك است . تو را هر گاه فرصت به دست آمد مسلمانان را از زير بار فرمان دشمن رهايى بخش و بر جان من بيمناك مباش و چنان تصور كن كه من مرده‌ام . چون كار گيوم برآشفت ، عمر مردم صفاقس را به عصيان عليه فرنگان فراخواند . آنان نيز عصيان آغاز كردند و در سال 551 بسيارى از ايشان را كشتند . پس از مردم صفاقس ، ابو محمد بن مطروح [ 2 ] در طرابلس و محمد بن رشيد در قابس نيز شورش آغاز كردند . عبد المؤمن نيز سپاه به بونه آورد و آنجا را تصرف كرد . بدين گونه ، دولت فرنگان در افريقيه - جز مهديه وسوسه - بر افتاد . عمر بن ابى الحسين الفريانى سپاهى به زويله ، نزديكى مهديه فرستاد و آنان را نيز به شورش عليه فرنگانى كه در نزد ايشان بودند فراخواند . آنان نيز شورش كردند . اعرابى كه در آن حوالى بودند به ياريشان آمدند و در مهديه با فرنگان نبرد كردند و راه آذوقه را بر ايشان بستند . چون خبر عصيان مردم صفاقس به گيوم رسيد ، [ ابو الحسين ، پدر عمر را بخواند تا او را از كار پسر آگاه كند و از او خواست نامه‌اى بنويسد و او را از عصيان باز دارد . او گفت : كسى كه دست به عصيان زده با نامه‌اى به فرمان نمىآيد . ] گيوم رسولى نزد عمر فرستاد و او را تهديد كرد كه چنين و چنان خواهد كرد . عمر آن روز او را به شهر راه نداد . روز ديگر مردم شهر جنازه‌اى بيرون آوردند و به خاك سپردند و بازگشتند . عمر به رسول پادشاه صقليه پيام داد كه اين جنازه كه دفنش كرديم جنازهء پدرم بود . اينك من به عزا نشسته‌ام و شما هر چه خواهيد بكنيد . چون رسول باز گرديد و ماجرا بگفت ، ابو الحسين را بردار كردند . و او به شهادت رسيد . خدايش بيامرزاد .

--> [ ( 1 ) ] متن : ابو الحسن الغريانى . [ ( 2 ) ] ابو يحيى بن مطروح .