ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

189

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

وليعهد خود قطب الدين اوزلاغ [ 1 ] شاه داد . در آغاز با آنكه جلال الدين پسر بزرگتر بود مقام ولايت‌عهدى را به اوزلاغ داده بود ، زيرا مادر او با مادر سلطان تركان خاتون از يك قبيله بودند . هر دو از قبيلهء بياووت [ 2 ] از شعب يمك يكى از بطون ختا بودند و تركان خاتون بر پسرش سلطان محمد بن تكش تحكم مىكرد . خوارزمشاه ، غزنه و غور و باميان و بست تكناباد [ 3 ] و زمين داور از بلاد هند را به پسر ديگرش جلال الدين منكبرنى داد . و كرمان و كيش و مكران [ 4 ] را به پسر ديگرش غياث الدين پيرشاه [ 5 ] و بلاد جبل را به پسر ديگرش ركن الدين غورسانچتى [ 6 ] . سلطان پسران را اجازت داد كه هر يك براى خود پنج نوبت زند . و آن طبلهاى كوچكى است كه پس از هر يك از نمازهاى پنجگانه بر آن مىكوبند . گونه‌اى از آن را كه نوبت ذو القرنين گويند و شامل بيست و هفت طبل زرين مرصع به گوهرهاست براى خود اختيار كرد كه بامداد و شامگاه مىزدند . البته محمد بن احمد نسوى كاتب جلال الدين منكبرنى در اخبار او اخبار پدرش علاء الدين محمد بن تكش ، چنين گويد و من تنها و تنها به كتاب او اعتماد كرده‌ام زيرا او از ديگران به اخبار اين خاندان آگاهتر است . كرمان و مكران و كيش از آن مؤيد الملك قوام الدين بود چون او هلاك شد سلطان محمد آن را به پسرش غياث الدين اقطاع داد . و اين مؤيد الملك از مردم عادى بود كه اكنون در زمرهء ملوك در آمده بود . اصل خبر او اين است كه مادرش دايه‌اى بود در خانهء نصرة الدين محمد انر صاحب زوزن و او در آنجا پرورش يافت . سپس به خدمت او در آمد و نزد سلطان محمد خوارزمشاه سعايت كرد كه باطنى است . آنگاه نزد مؤيد الملك آمد و او را از سلطان بيمناك نمود و گفت سلطان تو را باطنى پندارد نصرة الدين بناچار به اسماعيليه پيوست و در يكى از قلاع زوزن متحصن شد . قوام الدين ماجرا به سلطان نوشت . سلطان نيز وزارت زوزن و ولايت جمع‌آورى خراج آن نواحى را به او سپرد . قوام الدين همچنان بر ضد نصرة الدين خدعه مىكرد تا او را باز گردانيد و سلطان چشمانش را ميل كشيد . قوام الدين سپس به هواى حكومت كرمان افتاد . اين ديار در تصرف اميرى از اعقاب ملك دينار بود . سلطان سپاهى از خراسان در اختيار او گذاشت و او كرمان را تصرف كرد . با تصرف كرمان در نزد سلطان محمد خوارزمشاه موقع و مقامى ديگر يافت و سلطان نيز كرمان را در زمرهء اقطاعات او قرار داد . به هنگامى كه سلطان از عراق باز گرديد ، چهار هزار اشتر بختى پيشكش او نمود و پس از آن بمرد . سلطان قلمرو او را به پسر خود غياث الدين داد

--> [ ( 1 ) ] متن : اولاغ . [ ( 2 ) ] متن : فياروت . [ ( 3 ) ] متن : مكساماد . [ ( 4 ) ] متن : مكرمان . [ ( 5 ) ] متن : يترشاه . [ ( 6 ) ] متن : غورشاه .