ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

111

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

كرد و همه از خليفه امان طلبيدند . خليفه در دبيس به چشم ترديد نگريست و جز او براى ديگران به وسيلهء سديد الدولة ابن الانبارى امان فرستاد . دبيس ترسيد كه مبادا اينان او را در بند كنند از اين رو به نزد سلطان مسعود باز گرديد و ديگران به بغداد رفتند و خليفه المسترشد باللّه را به جنگ با سلطان مسعود برانگيختند . خليفه ايشان را به گرمى پذيرفت . و قبول كرد كه لشكر به جنگ مسعود كشد . در آخر ماه رجب سال 529 خليفه لشكر بيرون آورد . فرمانرواى بصره عصيان آشكار كرد و از نزد او به بصره گريخت . خليفه برايش امان نامه فرستاد ولى او سر بر تافت . خليفه در حركت سستى به خرج مىداد و امرا تحريضش مىكردند و كار را در نظرش آسان جلوه مىدادند تا عاقبت در ماه شعبان پاى در ركاب آورد . برسق بن برسق نيز به او پيوست و شمار سپاهيانش به هفت هزار رسيد سه هزار تن را نيز به سردارى خادم خود اقبال در عراق نهاده بود . حكام اطراف براى او نامه‌هايى مبنى بر فرمانبردارى خويش نوشتند . در عين حال كه خليفه در حركت كندى مىنمود مسعود به شتاب در حركت بود . شمار لشكريان او پانزده هزار تن بود . جماعتى از ياران خليفه خود را از جنگ به كنارى كشيدند . داود بن محمود از آذربايجان نزد او كس فرستاد و اشارت كرد كه به دينور رود و در آنجا درنگ كند تا سپاه او برسد ولى خليفه نپذيرفت و به راه خود ادامه داد . عماد الدين زنگى نيز از موصل لشكرى فرستاد ولى تا پيش از آنكه جنگ آغاز شود آن لشكر نرسيد . سلطان مسعود [ 1 ] شتابان بيامد و با لشكر خليفه روبرو شد . در دهم ماه رمضان نبرد آغاز گرديد . ميسرهء لشكر خليفه به سلطان گراييد و ميمنهء او نيز منهزم شد و خليفه همچنان ثابت بر جاى ايستاده بود تا اسير شد . وزير و قاضى و گنجور و ابن الانبارى و خطبا و فقها و شهود را هر كه بود اسير كردند . سپاهيان سلطان به خيمه‌هاى خليفه وارد شدند و هر چه بود تاراج نمودند . اسيران را به قلعهء سرجهان [ 2 ] بردند و باقى به بغداد بازگشتند . سلطان به همدان باز گرديد و امير بك‌آبه را شحنگى بغداد داد . او در آخر ماه رمضان همراه جمعى از بندگان به بغداد وارد شد و همهء املاك و غلات مسترشد را در تصرف آورد . ميان آنان و مردم بغداد درگيريهاى پى در پى پديد آمد . سلطان در ماه شوال به مراغه رفت و همواره ميان او و مسترشد رسولان در رفت و آمد بودند تا مسترشد پرداخت مالى را به گردن گرفت و صلح برقرار شد . بدين شرط كه هرگز سپاهى گرد نياورد و تا زنده است به قصد جنگ از خانه قدم بيرون ننهد . چون پيمان صلح بسته شد سلطان ، خليفه را اجازت داد كه بر اسب سوار شود و در برابرش غاشيه برند . چون خليفه المسترشد باللّه اندكى از موكلان خود دور شد چند تن از باطنيان به او حمله كردند و با چند ضربه به قتلش آوردند . سپس بينيش و گوشش را بريدند و جامه از تنش به در آوردند

--> [ ( 1 ) ] متن : محمود . [ ( 2 ) ] متن : ترجمعان .