ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
100
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
از مسير حركت خليفه خبر يافت به جانب راه خراسان راه كج كرد . سپس در رباط جلولا فرود آمد . خليفه در دسكره لشكرگاه زد و بر مقدمهء لشكر او وزير ، جلال الدين بن صدقه فرمان مىراند . دبيس به سوى جسر نهروان رفت در حالى كه سخت خسته و گرسنه بود ، بدان اميد كه ملك طغرل و يارانش به او خواهند رسيد و هر دو به جانب بغداد خواهند راند و آنجا را تصرف خواهند كرد ولى ملك طغرل را تبى سخت بگرفت و در پى باريدن بارانى شديد راهها گلناك و پر از سيلاب شده بود از اين رو در آمدن تأخير كرد . دبيس نيز با حالى نزار و خسته و بىخوابى كشيده و گرسنه و سرما زده خود را به نهروان رسانيد . در اين حال سى شتر از آن خليفه كه غذا و لباس به بغداد مىبرد برسيد اينان طمع در اشتران كردند آنها را بگرفتند و بخوردند و در آفتاب به خواب رفتند . ناگاه مسترشد برسيد . خبر دادند كه دبيس و طغرل رهسپار بغداد شدهاند . سپاه به هم برآمد و خليفه بشتاب به جانب بغداد باز گرديد . در راه ، در ديالى در مغرب نهروان دبيس و بارانش را در خواب يافت دبيس چون ديده گشود و خليفه را ديد برجست و خود را بر پاى او افگند و پى در پى پوزش خواست و بر زمين بوسه داد . خليفه را در دل آمد كه او را عفو كند ولى ديگران او را منصرف نمودند . دبيس نزد يرنقش رفت و با او به گفتگو پرداخت و در دل آهنگ فرار داشت . چون وزير براى عبور سپاهيان به نصب پل سرگرم شد او فرصت را مغتنم شمرده بگريخت و به طغرل پيوست . المسترشد باللّه به بغداد باز گرديد و طغرل و دبيس به همدان رفتند و در آن نواحى دست به تاراج و كشتار زدند و مردم را مصادره نمودند . سلطان محمود براى سركوب ايشان لشكر بيرون آورد . آنان از برابر او گريختند و به خراسان رفتند و تردسنجر از خليفه المسترشد باللّه و يرنقش شحنهء بغداد به او شكايت بردند . كشته شدن برسقى و حكومت پسرش عز الدين مسعود بر موصل المسترشد باللّه بر يرنقش شحنهء بغداد خشم گرفت و او را تهديد كرد . او نيز از بغداد بيرون آمد و در ماه رجب سال 520 به سلطان محمود سلجوقى پيوست و او را عليه المسترشد باللّه برانگيخت و او را از شر و فساد خليفه بيمناك كرد و گفت كه به جنگ خو گرفته است و دست به ماجراجويى مىزند چه بسا فتنهء او تو را نيز در برگيرد . بدين دمدمه سلطان آهنگ عراق كرد . خليفه نزد او كس فرستاد و ملاطفت كرد كه باز گردد زيرا اكنون بلاد اين طرف دستخوش قحطى است و سلطان اين سفر را به وقت ديگرى موكول كند . سلطان از شنيدن اين سخن يقين كرد كه هر چه ز كوى مىگويد همه عين صواب است . پس به سخن خليفه گوش نداد و بر سرعت خود بيفزود . المسترشد باللّه زن و فرزند خود به جانب غربى بغداد برد و در ماه ذو القعدهء سال 520 از بغداد حركت كرد . مردم از دورى او زار زار مىگريستند . چون اين خبر به سلطان رسيد بر او گران آمد و نزد خليفه كسانى را فرستاد و دلجويى نمود و از او خواست كه