ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
87
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
پادشاهى محمود بن محمد بن ملكشاه در ماه ذو الحجهء سال 511 سلطان محمد بن ملكشاه بن الب ارسلان پس از دوازده سال پادشاهى ديده از جهان فرو بست . چون از حيات خويش نوميد شد . پسرش محمود را كه تازه به سن بلوغ رسيده بود فرا خواند . و بر تخت نشاند . در روز پنجشنبهء بيست و چهارم امرا احضار شدند . آنان را از وفات سلطان آگاه كردند و سپس وصيت نامهء او در باب پسرش محمود خوانده شد . پدر او را به عدل و احسان بر رعيت فرمان داده بود و در روز جمعه بيست و پنجم به نام او خطبه خواندند . سلطان محمد پادشاهى دلير و نيك سيرت بود . او را با باطنيان جنگهايى بود و ما در اخبار باطنيان از آن ياد كردهايم . چون سلطان محمد از دنيا رفت و پسرش محمود به پادشاهى نشست ، امور دولت او را وزيرش ربيب الدوله حسين بن محمد همدانى بر دست گرفت . ربيب الدوله نزد خليفه المستظهر باللّه رسول فرستاد و از او خواست كه به نام محمود در بغداد خطبه بخوانند . در روز جمعهء سيزدهم ماه محرم سال 512 در بغداد به نام او خطبه خواندند . شحنهء بغداد مجاهد الدين بهروز بود . امير دبيس بن صدقه از آن وقت كه پدرش كشته شده بود ، نزد سلطان محمد بود . سلطان در حق او نيكى مىكرد و او را اقطاعات بسيار داده بود . چون سلطان محمد وفات كرد ، دبيس از سلطان محمود اجازه خواست كه به بلاد خود حله باز گردد . سلطان محمود اجازت داد و او به حله باز گرديد و در آنجا مردم بسيارى از عرب و كرد بر او گرد آمدند . اقسنقر برسقى در رحبه اقامت داشت و از ولايات چيزى در دست نداشت . پسر خود عز الدين مسعود را به جاى خود نهاد و پيش از وفات سلطان محمد عازم ديدار او شد ، شايد بر اقطاعات او بيفزايد . پيش از رسيدنش به بغداد خبر وفات سلطان را شنيد .