ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
80
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
آنگاه امير حسين پسر اتابك قتلغ تكين كه پدرش در گنجه اتابك سلطان محمد بود و به دست او كشته شده بود نزدش آمد . اين پسر نزد سلطان صاحب مقامى ارجمند شده بود . اكنون او را با ابن عمار فرستاده بود تا كار چاولى را به صلاح آورد ، آنگاه همهء لشكر را با ابن عمار به جهاد با فرنگان در حركت آرد . امير حسين با وعدههاى خود چاولى را خوشدل نمود . چاولى نيز اظهار طاعت كرد و گفت : به موصل رو لشكرها را از آنجا در حركت آور . من كسى را با تو ميفرستم كه فرزند مرا به گروگان به تو سپارد و سلطان به آنجا واليى فرستد تا امر گرد آورى خراج با او باشد . امير حسين با فرستادهء چاولى نزد سپاهيانى كه در موصل بودند رفت . آنان هنوز موصل را نگشوده بودند . امير حسين فرمان داد كه از آنجا در حركت آيند . همه اجابت كردند جز امير مودود كه گفت : من جز به فرمان سلطان از اينجا نخواهم رفت . و همچنان محاصرهء موصل را ادامه داد تا آن را بگشود . امير حسين نزد سلطان آمد و از جانب چاولى عذرهاى مقبول آورد . چاولى به بالس رفت و آنجا را از ياران رضوان بن تتش بستد و جماعتى از مردم بالس را به قتل رسانيد و از آن جمله بودند ، قاضى محمد بن عبد العزيز بن الياس كه فقيهى صالح بود . آنگاه رضوان به جنگ چاولى رفت و از تانكرد يارى طلبيد . تانكرد صاحب انطاكيه بود . او نيز خود به ياريش شتافت و از فرمانرواى رها نيز يارى خواست و ما بقى فديهاى را كه بر عهده گرفته بود به دو بخشيد . او نيز به تن خويش بيامد و در منبج به او رسيد . در اين احوال چاولى خبر يافت كه مودود و لشكريان سلطان بر موصل و خزاين او دست يافتهاند . كارش پريشان شد و بسيارى از لشكريانش از گردش پراكنده شدند ، از جمله اصحاب او كه او را ترك گفتند يكى زنگى بن آقسنقر بود و ديگرى بكتاش [ نهاوندى ] بود . ولى اسپهبد صباوه بدران بن صدقه و پسر جكرمش با او ماندند . در اين هنگام بسيارى از جنگجويان متطوعه به او پيوستند و او در تلباشر فرود آمد . لشكر رضوان و تانكرد برسيد . اگر يارانش تركش نكرده بودند ، آنان را منهزم مىساخت . چاولى از پى ياران خويش چندى برفت شايد آنان را باز گرداند ولى به سخن او گوش ندادند . او خود نيز روى به گريز نهاد . اسپهبد صباوه به شام رفت و بدران بن صدقه به قلعهء جعبر و پسر جكرمش به جزيرهء ابن - عمر . در اين نبرد خلق كثيرى از مسلمانان كشته شدند . فرمانرواى انطاكيه همهء اموالشان را تاراج كرد . بالدوين و ژوسلين به تل باشر رفتند . مسلمانان فرارى را كه بر آنها مىگذشتند اكرام مىكردند و به ديار خود روانه مىنمودند . چاولى به رحبه رفت و در نزديكى آن با اندكى از ياران خود فرود آمد . گروهى از لشكريان مودود صاحب موصل بر او گذشتند او خود را پنهان نمود و آنان او را نديدند .