ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

72

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

اين از آن گوهر آيين بود . در اين مهمانى هداياى گرانبهايى تقديم سلطان نمود . از جملهء آن كوه بلخش ( قطعه لعل بدخشى ) را كه از تركهء مؤيد الملك بن نظام الملك به دست آمده بود . قضا را در آن روز اياز بر غلامان خود سلاح پوشيده بود تا به سلطان عرضه دهد . در آن ميان مردى دلقك بود كه زير لباسهاى او نيز سلاح پوشيده بودند . غلامان ديگر او را به بازى مىآزردند ، او بگريخت و خود را ميان حواشى سلطان افكند . چو دست بر او زدند ديدند كه در زير لباسش زره پوشيده است . چون سلطان خبر يافت بترسيد و برخاست و به سراى خود رفت . در روز سيزدهم ماه ، سلطان ، امير صدقه و اياز و جكرمش و ديگر امرا را احضار كرد تا كسى را به جنگ قلج ارسلان بن سليمان بن قتلمش كه قصد ديار بكر كرده بود بفرستد . همه اشارت به امير اياز كردند . امير اياز گفت . صدقة بن مزيد نيز با او همراه گردد . سلطان اين را بپسنديد و روز ديگر هر دو را به نزد خود خواند تا به بسيج لشكر فرمان دهد . از ديگر سو چند تن را در نهانجايى از دهليز خانه بگماشت چون از آنجا مىگذشتند شمشير بركشيدند و سر اياز از تن دور كردند . صدقه بگريخت و وزير بيهوش بيفتاد . لشكريان اياز سوار شدند و خانه‌اش را تاراج كردند . سلطان كسانى فرستاد و ايشان را از آنجا براندند و سلطان از بغداد راهى اصفهان گشت . امير اياز از موالى سلطان ملكشاه بود . پس از مرگ او در زمرهء ياران امير آخر در آمد . او اياز را به فرزندى برگزيد . الصفى ابو المحاسن وزير او پس از اين واقعه چند ماه پنهان مىزيست . سپس او را گرفتند و به خانهء وزير ، سعد الملك بردند . در ماه رمضان سال 498 كشته شد . او از همدان بود و از خاندان رياست . استيلاى سقمان بن ارتق بر ماردين اين دژ از ديار بكر را سلطان بركيارق به يكى از مغنيان خود به اقطاع داده بود . در حوالى آن جماعاتى از كردان بودند كه بر آن دستبرد مىزدند و قوافل را نيز به وحشت مىافكندند . اتفاق افتاد كه كربوقا براى محاصرهء آمد از موصل بيرون آمد . آمد از آن يكى از تركان بود . او از سقمان يارى خواست و سقمان به ياريش شتافت . عماد الدين زنگى بن آق سنقر و اصحابش نيز با كربوقا همراه بودند و در آن روز جانفشانيها كردند . پسر برادر سقمان يعنى پسر ياقوتى بن ارتق نيز اسير شد كربوقا او را در قلعهء ماردين كه از آن مغنى بود و در نزد مغنى محبوس نمود . مدتى از حبس او گذشت ، كردان در حوالى ماردين دستبردها مىزدند . ياقوتى نزد آن مغنى كس فرستاد و از او خواست كه پسرش را آزاد كند تا او نيز در آن حوالى بماند و آن را از دستبرد كردان در امان نگهدارد . مغنى نيز چنان كرد . ياقوتى در آن حدود بماند