ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
60
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
تو از چيزى سخن مىگويى كه در جاهليت بوده و اينك اسلام آمده و آن بنيان را از پى افكنده است . و وعدهء بهشت داده و بيم از جهنم داده است . اما عمرو كه پسر عم تو بود ، به خدا پيوست و تو خود بهتر مىدانى كه چه كردهاى . اگر بخواهى ما را به گناه او مؤاخذه كنى آرميدن در دل زمين براى ما از زيستن بر روى زمين بهتر است . عبد الملك به رقت آمد و گفت : پدر شما مرا ميان اين كه من او را بكشم يا او مرا بكشد ، مخير كرده بود و من كشتن او را بر كشته شدن خود برگزيدم . و اما شما ، من سخت به شما راغبم و خويشاونديتان را پاس مىدارم . آنگاه آنان را جوايز و صلات كرامند داد . نيز گويند كه خلع و كشتن عمرو ، بدان هنگام بود كه عبد الملك براى نبرد با مصعب مىرفت . عمرو از او خواسته بود كه او را وليعهد خود سازد چنان كه پدرش مروان كرده بود . اما عبد الملك نپذيرفته بود . اين بود كه به دمشق بازگشت و عصيان آشكار كرد و بر او آن گذشت كه گذشت . قتل او به سال 69 هجرى بود . رفتن عبد الملك به عراق و كشته شدن مصعب چون شام عبد الملك را صافى شد ، آهنگ غزو عراق كرد . نامههايى از اشراف عراق به او رسيده بود . او را به عراق دعوت كرده بودند . اصحابش از او خواستند كه در كار شتاب نكند ، ولى او سر بر تافت و به سوى عراق عنان گشود . خبر حركت او به مصعب رسيد ، به مهلب بن ابى صفره كه در فارس با خوارج مىجنگيد ، نامه نوشت تا با او مشورت كند . مصعب عمرو [ 1 ] بن عبيد اللّه بن معمر را از حكومت فارس و نبرد با خوارج عزل كرده و مهلب را به جاى او گماشته بود . چون عبد الملك از شام آهنگ قتال مصعب نمود ، خالد بن عبد اللّه [ 2 ] بن خالد بن اسيد با او بود . خالد او را گفت اگر مرا به بصره فرستى و سپاهى اندك از پى من روانه سازى من ترا بر آن شهر استيلا خواهم داد . عبد الملك او را اجازت داد و او را در خفا به بصره آمد و در خانهء عمرو بن اصمع الباهلى فرود آمد . عمرو بن اصمع او را در پناه گرفت و نزد عباد بن الحصين كه رئيس شرطهء ابن معمر بود ، كس فرستاد كه خالد به زينهار من است - چون مصعب از بصره بيرون رفته بود و عبد [ 3 ] اللّه بن عبيد اللّه بن معمر را به جاى خود نهاده بود . اين بود كه عمرو بن اصمع ، اميد بدان داشت كه عباد بن الحصين را به يارى جلب نمايد - بارى عمرو بن اصمع پيام داد كه خالد در زينهار من است و دوست داشتم كه تو را نيز آگاه كنم تا پشتيبان من باشى . چون رسول پيغام بگزارد ، عباد گفت : او را بگوى هم اكنون با سواران خود آمدم . عمرو بن اصمع خالد بن اسيد را گفت : عباد اينك مىآيد و من تو را از آسيب او در امان دارم بايد
--> [ ( 1 ) ] عمر . [ ( 2 ) ] عبيد اللّه . [ ( 3 ) ] عمر .