ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

58

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

را حكومت موصل و جزيره و ارمينيه دهد تا ميان او و عبد الملك حائل باشد . پس او را از فارس فرا خواند مهلب پسر خود مغيرة را به جاى خود گذاشت و بيامد . چون به بصره رسيد ، مصعب او را از نبرد با خوارج و حكومت فارس عزل كرد و عمر بن عبيد اللّه بن معمر را به جاى او به فارس فرستاد . او را با خوارج جنگهايى است كه ما در جاى خود در اخبار خوارج از آن سخن خواهيم گفت . مخالفت عمرو [ 1 ] بن سعيد الاشدق [ 2 ] و كشته شدن او عبد الملك پس از بازگشتنش از قنسرين به دمشق ، چندى در دمشق ماند ، سپس به عزم قتال با زفرين [ 3 ] الحارث الكلائى [ 4 ] به قرفيسيا حركت كرد و خواهرزادهء خود عبد الرحمان بن ام الحكم الثقفى را به جاى خود نهاد . عمرو بن سعيد نيز با او بود . ولى چون به بطنان رسيدند عمرو بن سعيد عصيان كرد و شب هنگام به دمشق بازگشت . ابن ام الحكم از بيم او بگريخت . عمرو بن سعيد بن شهر داخل شد و خانهء ابن ام الحكم را در هم كوبيد . مردم گرد او جمع شدند و او براى ايشان سخن گفت و وعده‌هاى نيكو داد . عبد الملك از پى او به دمشق آمد و شهر را در محاصره گرفت و زمانى ميان دو گروه جنگ بود ، سپس صلح كردند و ميانشان محضرى نوشته شد و عبد الملك او را امان داد . عمرو به نزد عبد الملك رفت . چون عبد الملك به دمشق وارد شد ، چهار روز درنگ كرد پس عمرو بن سعيد را فرا خواند . عبد اللّه بن يزيد بن معاويه كه داماد او بود گفت : از عبد الملك بپرهيز زيرا بر جان تو بيمناكم . عمرو بن سعيد گفت : به خدا سوگند اگر من در خواب باشم ، عبد الملك را ياراى بيدار كردن من نيست و به آن پيك كه آمده بود ، وعده داد كه شامگاه مىآيد . سپس زرهى در زير لباس خود پوشيد و با صد تن از موالى خود به جانب عبد الملك روان شد . عبد الملك نيز بنى مروان و حسان بن بجدل [ 5 ] الكلبى و قبيصة بن ذؤيب الخزاعى را گرد خود جمع كرد و عمرو را اجازت فرمود كه درآيد . و همچنان اصحاب او بر درها نشسته بودند . چون عمرو بن سعيد تنها با غلام خود به ميان سراى رسيد و آن گروه را بر گرد عبد الملك بديد ، خطر را احساس كرد و به غلام خود گفت برو و برادرم يحيى را بگوى تا بيايد . غلام سخن او را در نيافت . عمرو بار ديگر سخن خود تكرار كرد . غلام گفت : آرى ولى سخن او در نيافته بود . عمرو خشمگين شد و غلام را گفت : از پيش چشمم دور شو . آنگاه عبد الملك حسان و قبيصه را گفت تا عمرو را به درون برند . پس او را در كنار خود بر تخت بنشاند و لختى با او سخن گفت . سپس فرمان داد تا شمشيرش را از او بستانند . عمرو اين امر را ناخوش داشت و گفت : اى امير المؤمنين از اين كار بپرهيز . عبد الملك گفت : آيا طمع آن دارى كه در مجلس من با شمشير بنشينى ؟ شمشيرش را از او

--> [ ( 1 ) ] عمر . [ ( 2 ) ] الاشرف . [ ( 3 ) ] زخر . [ ( 4 ) ] الكلابى . [ ( 5 ) ] نجد .