ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
43
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
كوفه آمد و ابراهيم بن محمد بن طلحه براى گردآوردن خراج . مختار مردم را به قتال قاتلان حسين فرامىخواند و مىگفت كه از سوى مهدى محمد بن الحنفيه آمده است و وزير و امين اوست . چون مختار به كوفه آمد پارهاى از ياران سليمان بن صرد كه مىپنداشتند او را در كار جنگ بصيرتى نيست از پى او رفتند . اين بود كه چون در ماه ربيع الاخر سال 65 عزم خروج كردند و در نخيله لشكرگاه زدند ، از شانزده هزار تن كه نامشان در دفترهاى او بود ، بيش از چهار هزار تن نيامده بودند . سليمان كسانى را به كوفه فرستاد تا بانگ بردارند كه « يا لثارات الحسين » و بدين ندا مردم را به خونخواهى حسين فرا مىخواند . قريب به هزار تن ديگر به او پيوستند . اين گروه پس از گفتگوهايى ، عزم جنگ كردند و نخست به كربلا آمدند و بر سر تربت حسين صدا به گريه و مويه بلند كردند و تضرع نمودند و بخشايش خواستند و تا دست به تربت او بسايند چنان ازدحام كردند كه از ازدحام حاجيان برگرد حجر الاسود بيشتر بود . آنگاه كه با تربت حسين وداع كردند و راهى انبار شدند . عبد اللّه بن يزيد الانصارى والى كوفه برايشان نامه فرستاد و از آنان خواست كه با او دست اتحاد دهند ولى آنان نپذيرفتند و سليمان در پاسخ او گفت كه : اين قوم مىخواهند در راه خدا جان ببازند . از گناه بزرگى توبه كردهاند و اكنون روى به خدا آوردهاند و به قضاى خدايى راضى هستند . توابين همچنان پيش راندند تا به قرقيسيا رسيدند . زفر بن الحارث الكلابى در آنجا بود ، از بيم به شهر پناه برد و پاى بيرون ننهاد . مسيب بن نجبه با او ديدار كرد و زفر هزار درهم و اسبى به دو تقديم نمود . مسيب درهمها را پس داد ولى اسب را پذيرفت . روز ديگر از قرقيسيا به راه افتادند تا به عين ورده رسيدند . در آنجا فرود آمدند . كه طلايع سپاه شام آشكار شد . سليمان بن صرد براى سپاهيان خود سخن راند و گفت اگر من كشته شدم ، مسيب بن نجبه بر شما امير است و پس از او عبد اللّه بن سعد بن نفيل و پس از او عبد اللّه بن وال و پس از او رفاعة بن شداد . در نخستين جنگ به سردارى مسيب شاميان منهزم شدند . چون خبر به عبيد اللّه بن زياد رسيد ، حصين بن نمير را با دوازده هزار جنگجو بفرستاد . سليمان نيز سپاه خود بياراست و چهار روز باقى مانده از ماه جمادى الاولى دو لشكر آمادهء مصاف شدند . پس از جنگى ، سليمان بن صرد الخزاعى كشته شد . پس از او مسيب علم را برافراشت ، او نيز كشته شد . پس از او عبد اللّه بن سعد بن نفيل علم را برداشت ، او نيز كشته شد . اين بار علم بر زمين ماند رفاعة بن شداد حملهاى كرد و سپاه شام را بردريد و علم را برگرفت و ساعاتى چند نبرد كرد تا شب فرا رسيد . چون شب تاريك شد واپس نشستند و خود را به قرقيسيا رسانيدند . سه روز در آنجا درنگ كردند . زفر بن الحارث آنان را زاد و راحله داد تا به كوفه رفتند . چون به كوفه رسيدند ، مختار در زندان بود . سپاه توابين در كوفه به حال خود گريستند و هر يك به قوم و قبيلهء خود پيوست .