ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
33
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
است . اين بود كه از خانهها بيرون آمده به او خوش آمد مىگفتند . نعمان بن بشير نيز چنين مىپنداشت . از اين رو در قصر دار الاماره را به روى او بست . و گفت : تو را به خدا سوگند از اينجا برگرد كه من ، نه امانتى را كه به دستم دادهاند به تو تسليم خواهم كرد ، نه با تو سر نبرد دارم . چون ابن زياد سخن گفت ، مردى او را شناخت و فرياد زد : اين پسر مرجانه است . ابن زياد همان روز با مردم سخنانى سخت تهديد آميز گفت . چون سخنان ابن زياد به گوش مسلم رسيد ، از خانهء مختار بيرون آمد و به خانهء هانى بن عروة المرادى رفت . ابن زياد در كمين مسلم نشست تا مكان اختفاء او را بدانست . پس محمد بن اشعث بن قيس را به خانهء او فرستاد و او را فراخواند . چون هانى حاضر آمد ، پرسيد كه مسلم كجاست ؟ هانى انكار كرد و ابن زياد بر او سخت گرفت . و سخنان درشت گفت . هانى گفت : من به گردن پدرت زياد ، حق فراوان دارم و دوست دارم پاداش حق مرا بدهى . آيا مىخواهى بهترين راه را به تو بنمايم ؟ ابن زياد گفت : چه راهى ؟ گفت : خود و خاندانت اموالتان را برگيريد و سالم از اينجا برويد زيرا كسى آمده است كه از تو و از يزيد بدين امر سزاوارتر است . ابن زياد گفت : او را نزديك من بياوريد . چون هانى را نزديك آوردند با عصايى كه در دست داشت بر صورت او زد ، چنان كه بينىاش بشكست و ابرويش شكافته شد و گوشت عارضانش از هم بپاشيد و عصا بر سر و روى او بشكست . هانى به قبضهء شمشير يكى از آن شرطهها دست يازيد آن مرد قبضهء شمشير از كف او بيرون آورد . ياران هانى كه بر در ايستاده بودند بانگ مىكردند كه : هانى را كشتند . ابن زياد بيمناك شد و فرمان داد تا او را در خانهاى كه در كنار مجلسش بود ، به زندان افكندند و شريح قاضى را بيرون فرستاد تا مردم را اطمينان دهد كه هانى زنده است . چون شريح شهادت داد ، مردم بازگشتند . چون خبر گرفتار شدن هانى به گوش مسلم رسيد ، منادى را فرمان داد تا ندا دهد : « يا منصور » و اين شعار آنان بود . مردم كوفه با شنيدن اين شعار گرد آمدند ، شمارشان هجده هزار مرد بود . مسلم با اين سپاه به جانب ابن زياد روان شد . ابن زياد در قصر دار الاماره متحصن شد . اما هنوز شب نشده بود كه شمار ياران مسلم به صد نفر رسيد . چون نظر كرد و ديد كه مردم از اطراف او پراكنده شدهاند . به سوى محلات كنده روان شد . چون بدانجا رسيد ، بيش از سه تن با او نمانده بودند آن سه تن نيز رفتند و او تنها و سرگردان بماند . نمىدانست به كجا مىرود . و كسى را نمىيافت كه او را راه بنمايد . از اسب فرود آمده در كوچههاى كوفه مىگرديد تا به خانهء زنى از موالى اشعث بن قيس رسيد . از او آب خواست ، زن به او آب داد . سپس از حالش پرسيد ، مسلم داستان خود با او بگفت . زن رقت كرد و او را مأوى داد . شب هنگام پسرش به خانه آمد چون از قضيه آگاه شد ديگر روز نزد محمد بن الاشعث آمد و او را خبر داد . محمد بن الاشعث نزد ابن زياد رفت و ماجرى بگفت . ابن زياد گفت : برو و او را نزد من