ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
17
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
معاويه شفاعت او را نپذيرفت . مالك خشمگين شده برفت و در خانهء خود نشست . پس معاويه هدبة بن فياض القضاعى و حصين [ 1 ] بن عبد اللّه الكلابى و ابو شريف البدى [ 2 ] را نزد حجر و يارانش فرستاد و گفت تا كسانى را كه بايد كشت ، بكشند . حجر و يارانش را حاضر آوردند و از آنان خواستند تا از على برائت جويند . آنان سر باز زدند و همهء شب را تا بامداد ، نماز خواندند . چون صبح شد آنان را براى كشتن بردند . حجر وضو گرفت و به نماز ايستاد . چون نماز به پايان آورد ، گفت اگر نه آن بود كه مىپنداشتيد كه از مرگ مىترسم بيشتر نماز مىخواندم . بار خدايا ، از اين امتحان به تو پناه مىبرم . مردم كوفه عليه ما شهادت مىدهند و مردم شام ما را مىكشند . آنگاه هدبة بن فياض شمشير بر كشيد و به سوى او رفت . حجر بر خود لرزيد . گفتندش : تو مىپنداشتى كه از مرگ بيمى به دل راه نمىدهى . از دوستت على بيزارى جوى تا آزادت كنيم . گفت : چگونه بيمى به دل راه ندهم كه من ميان قبر و كفن و شمشير ايستادهام . به خدا سوگند اگر از مرگ بيمناكم ، چيزى كه خداوند را خشمگين كند بر زبان نمىآورم . پس او را كشتند و شش تن ديگر يعنى : شريك بن شداد و صيفى بن فضيل و قبيصة بن ضبيعه [ 3 ] و محرزين شهاب و كريم بن حيان را نيز با او كشتند و بر آنان نماز خواندند و به خاكشان سپردند . عبد الرحمان بن حسان العنزى و كريم بن عفيف الخثعمى را نزد معاويه آوردند . معاويه از آنان خواست كه از على بيزارى جويند . هر دو خاموش ايستادند . شمر بن [ 4 ] عبد اللّه از معاويه درخواست تا خثعمى را به او ببخشد معاويه او را ببخشيد ، بدان شرط كه به كوفه داخل نشود ، و در موصل بماند . آنگاه عبد الرحمان بن حسان را پيش خواند و در باب على از او پرسيد . عبد الرحمان على را ثنا گفت . معاويه پرسيد : دربارهء عثمان چه مىگويى ؟ گفت : او نخستين كسى است كه در ستم را بگشود و در حق را ببست . معاويه او را نزد زياد باز پس فرستاد و گفت تا او را به بدترين صورتى بكشد زياد او را زنده در خاك كرد و او هفتمين آن قوم بود . اما ، مالك بن هبيرة السكونى ، چون معاويه شفاعتش را درباره حجر نپذيرفت ، قوم خود را گرد آورد و رفت تا حجر و يارانش را آزاد كند . در راه به قاتلان آنان رسيد . خبر پرسيد ، گفتند : همه مردهاند . پس به جانب مرج عذراء آمد و از قتل آنان يقين حاصل كرد ، از پى قاتلان او كس فرستاد ولى به آنان دست نيافتند . آنان به معاويه خبر دادند . معاويه گفت : حرارتى است كه در نفس او پديد آمده به زودى خاموش مىشود . سپس صد هزار ( درهم ) براى او بفرستاد و گفت : بيم آن داشتم كه آن قوم جنگى برانگيزند كه زيانش براى مسلمانان از قتل حجر بزرگتر باشد . مالك خوشدل شد . چون خبر حجر به عايشه رسيد ، عبد الرحمان بن الحارث را نزد معاويه فرستاد تا شفاعت كند .
--> [ ( 1 ) ] حسين . [ ( 2 ) ] البدرى . [ ( 3 ) ] حنيفه . [ ( 4 ) ] سمرة .