ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

10

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

كه براى عرض شكايت مىفرستيد نخواهم راند . چون سخنش به پايان آمد عبد اللّه بن الاهتم [ 1 ] برخاست و گفت : كه تو مردى هستى بهره‌ور از حكمت و سخنورى . گفت : دروغ مىگويى اين داود پيامبر بود . پس عبد اللّه بن حصن [ 2 ] را رياست شرطه داد و او را فرمان داد كه مردم را از آمد و شد در شب هنگام منع كند و در خطبه گفته بود كه هر كس را شب هنگام بگيرند و بياورند ، خونش ريخته خواهد شد ، نيز فرمان داد كه نماز عشاء را به تأخير اندازند و پس از عشاء ، كسى سورهء بقره را بخواند ، آنگاه آن قدر مهلت دهند كه شخصى بتواند تا دورترين نقطهء بصره رود . از اين پس صاحب شرطه بيرون مىآمد و هر كس را در كوچه مىيافت ، مىكشت . زياد نخستين كسى بود كه پايه‌هاى قدرت و حكومت را استوارى بخشيد . شمشيرش را كشيده مىداشت و مردم را به مجرد سوء ظن دستگير مىكرد و معاقبت مىنمود . جماعت سفيهان كه مردم را مىآزردند سخت از او بيمناك شدند و مردم از تجاوز آنان بر جان و مال خود آسوده شدند . چنان كه گاهى چيزى از دست كسى بر زمين مىافتاد ، كس متعرض آن نمىشد تا صاحبش بازمىگشت و آن را برمىداشت و كسى شب‌ها دكان خود را نمىبست . زياد باب عطا و بخشش را بر مردم گشاده داشت ، اما بر شمار افراد شرطه افزود ، چنان كه شمارشان به چهار هزار تن رسيد . مردم از او خواستند كه راه‌ها را نيز امن نمايد . گفت نخست به اصلاح شهر خواهد پرداخت و از آن پس به كار جاده‌ها خواهد رسيد . او از چند تن از صحابه يارى طلبيد و چون عمران بن حصين [ 3 ] ، كه كار قضاى بصره را به او سپرد ولى او استعفاء خواست و زياد عبد اللّه بن فضالة الليثى را ، سپس برادرش عاصم و از آن پس زرارة بن اوفى را بدان مقام گماشت . خواهر اين زراره ، زن زياد بود . نيز از انس بن مالك و عبد الرحمان بن سمره و سمرة بن جندب خواست كه او را در كارها يارى رسانند . گويند او نخستين كسى بود كه فرمود : زوبين داران و گرز داران در جلو او حركت كنند و براى حراست ، نگهبانانى كه شمارشان پانصد تن بودند ، برگزيد و اينان هيچ گاه از مسجد دور نمىشدند . زياد ، سرزمين خراسان را به چهار بخش تقسيم كرد . مرو را به امير بن احمر [ 4 ] اليشكرى داد و نيشابور را به خليد بن عبد اللّه الحنفى و مرو الرود و فارياب [ 5 ] و طالقان [ 6 ] را به قيس بن الهيثم [ 7 ] و هرات و بادغيس و پوشنج را به نافع بن خالد الطاحى . نافع ، براى او خوانى ( مائده ، ميز ) از پادزهر فرستاد كه در يكى از جنگ‌ها آن را به غنيمت گرفته بود . پس يكى از پايه‌هاى آن را كه نيز از پادزهر بود برداشت و پايه‌اى از طلا به جاى آن نهاد و آن را با غلامى كه عهده‌دار كارهاى او بود ، نزد زياد فرستاد . غلام ، نزد زياد سعايت

--> [ ( 1 ) ] الاهم . [ ( 2 ) ] حصين . [ ( 3 ) ] حصن . [ ( 4 ) ] امين بن احمد . [ ( 5 ) ] عاريات . [ ( 6 ) ] طالقات . [ ( 7 ) ] الهيثم .