پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

248

پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )

اگر از تو پيراهن خواست ، پيراهنى ديگر براى او ببر . اين پيراهن را كه رمز رفتن دارد و بوى شهادت در آن پيچيده است ، پيش خودت نگاه دار . البتّه او كسى نيست كه پيراهن را باز نشناسد . يعقوب ، شاگرد كوچك دبستان او بوده است . ممكن است بگويد : « اين پيراهنِ عزّت و شهادت نيست . تنگى مىكند براى آن مقصود بزرگ . برو و آن پيراهن امانت و شهادت را بياور ، عزيز برادر ! » به هر حال آنچه بايد و مقدّر است ، محقّق مىشود . امّا همين قدر طولانىتر شدن زمان ، همين ردّ و بدل شدن يكى دو نگاه بيشتر ، همين دو كلام گفتگوى افزون‌تر غنيمت است . اين زمان ، ديگر تكرارپذير نيست . اين لحظه‌ها ، لحظاتى نيست كه بازهم به دست بيايد . همين يك نگاه ، به همهء دنيا مىارزد . دنيا نباشد آن زمان كه تو نيستى حسين ! پيراهن را كه مىآورى ، آن را پاره‌تر مىكند كه كهنه‌تر بنمايد . بندهاى دل توست انگار كه پاره‌تر مىشود و داغ‌هاى تو كه تازه‌تر ، مگر دشمن چقدر بى حميّت است كه ممكن است چشم طمع از اين لباس كهنه هم برندارد ؟ ! ممكن ؟ ! مىبينى كه همين لباس را هم ، خونين و چاك چاك از بدن تكّه تكّهء برادرت درمىآورند و بر سر آن نزاع مىكنند . پس خودت را مهيّا كن زينب ! كه حادثه دارد به اوج خودش نزديك مىشود . « 1 » و در پرتو دهم ، چه زيبا آخرين لحظات وداع امام با دختر نازدانه‌اش سكينه ، و نقش بانوى كربلا در اين صحنهء مالامال از عاطفه و سرشار از حسرت و حرمان به تصوير كشيده شده است : . . . و چشمت به سكينه مىافتد كه شرار عاطفهء دخترانه در وجودش شعله مىكشد ، امّا از جا تكان نمىخورد . محبوب را در چند قدمى مىبيند ، تنها و دست نيافتنى ، بوسيدنى و به آغوش كشيدنى ، سر بر شانه گذاشتنى و تسلّى گرفتنى ، امّا به ملاحظهء خودِ محبوب ، پا پيش نمىگذارد و دندان

--> ( 1 ) . همان ، ص 88 - 99 .