پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
243
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
چيز آسان مىنمود ، امّا متفاوت بود . اكنون احساس مىكردم كه پرندهاى بر من نشسته است به همان بىوزنى و سبكبالى . گفت : « بچرخيم » و من از خدا مىخواستم ، و با خود شروع كرد به ترنّم اين عبارت ترنّمى كه آرام آرام ، جوهرهاش بيشتر مىشد و رنگ رجز به خود مىگرفت : « اكنون زمين و زمان جان مىدهد براى جنگيدن . حاليا پردهها كنار رفته است . مصداقها آشكار شده است ، و حقيقت رخ نموده است . بياييد ! پيش بياييد كه من عقبگرد نياموختهام . تا بدنهاى شما هست ، غلاف به چه كار مىآيد ؟ ! » . . . . جنازهها را از زمين برچيده بودند ؛ امّا خون همچنان بر سطح ميدان دَلَمه بسته بود . خون به سان اسفنجى شده بود كه اگرچه به چشم ، جامد مىآمد ، ولى وقتى بر آن پا مىنهادى ، خون تازه از زير آن ترشّح مىكرد . آفتاب درست در وسط آسمان ، نه درست در وسط ميدان بر زمين نشسته بود . هُرم گرما پلك چشمها را هم مىسوزاند . نه فقط دهان ، كه حتّى مجارى بينىام هم از شدّت عطش خشك شده بود . احساس مىكردم كه خون به زحمت در لابهلاى رگهايم راه باز مىكند . امّا على به گمانم ديگر تشنه نبود . اسب اگر حال و روز سوارش را نفهمد كه اسب نيست . آن عقيقى كه او مكيده بود به آن چشمهاى كه او دهان سپرده بود ، بر آن جامى كه او لب زده بود و گذاشته بود و بر نداشته بود ، در پس آن چه او نوش كرده بود ، تشنگى ديگر معنا نداشت . آنچه او اكنون داشت ، شادمانى و طربى غير قابل وصف بود . حال او آسمان تا زمين با ميدان اوّل تفاوت مىكرد . . . . اين حال خوشش مرا نيز به وجد آورده بود . چرخ مىزديم و چرخ مىزديم . شمشير آختهاش با تمام شانه و كتف در هوا مىچرخيد امّا هيچ گردنكشى داوطلب تماس با اين شمشير نمىشد . . . . و ناگهان رگبار تيرها كه به سمت ما هجوم آورد ، معناى شوم اين سكوت ناگهانى را دريافتم . من چگونه مىتوانستم ببينم كه يكى از اين تيرها به گلوى سوار من نشسته است و حلقش را پاره كرده است . من فقط احساس كردم كه افسار در دستهاى سوارم آرام آرام شل مىشود ، تا آنجا كه عنان به اختيار خودم درآمد . اما ديدم كه سوارم با سينه بر پشت من فرود آمد و از بيم افتادن ، دست در گردن من انداخت . . . .