پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
236
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
نفر را به واقع نزديكتر مىداند : در تعداد لشكر ابن سعد ملعون ، اختلاف زياد است . برخى بيست و دو هزار نفر نقل كردهاند ، و از بعضى روايات سى هزار استفاده مىشود ، و مرحوم مقرم از حاشيهء « تذكرة الخواص » صد هزار و از « تحفة الازهار » هشتاد هزار نقل كرده است . علّامهء مجلسى - رحمه اللّه - مىفرمايد : موافق نقل ابى مخنف صد و بيست و دو هزار نفر بودند كه متعاقب هم مىآمدند ، و هشتاد هزار سوار و چهل و دو هزار پياده و بعد تعداد هر گروه و دسته را با نام امير آن نقل مىكند . به نظر مىرسد كه قول صد و بيست هزار نفر به واقع نزديكتر باشد ، البتّه در صورتى كه بتوانيم روايات را طورى معنا كنيم كه منافات با اين نقل نداشته باشد . با توجّه به اين كه لشكر آنها در گروهها ودستهجات مختلف با فرمانده معيّن وارد كربلا مىشدند ، ممكن است هر يك از مورّخين تعداد يك يا چند گروه را نوشته باشند . ظاهراً با اين بيان ، اختلاف بين اقوال در نقل تعداد لشكر حل مىشود . « 1 » مؤلّف در ( معجزات قمر بنى هاشم ابوالفضل العبّاس ( ع ) ) مىنويسد : شيخ خزعل كعبى در خرّمشهر ، حسينيّهاى داشت كه در آن در دههء اوّل محرّم ، مجلس عزادارى برپا مىساخت و جمع بسيارى و حتّى زنان در طبقهء بالاى حسينيه مىنشستند ، در آنجا حضور مىيافتند . در آن شهرها رسم بود كه چون مدّاح در نوحهء خود به ذكر شهادت مىرسيد ، اهل مجلس به پا مىخاستند و با لهجههاى مختلف به سر و سينه مىزدند و « مخيلف » در اين مجالس شركت مىجست و چون نمىتوانست پاهاى خود را جمع كند ، در زير منبر مىنشست ( / مخيلف ، مردى از طايفهء براجعه بود كه در اثر يك بيمارى ، پاهاى او از حركت مىافتد و به مدّت سه سال با اين بيمارى دست و پنجه نرم مىكرده است . ) در روز هفتم محرّم كه متعارف بود مصيبت ابوالفضل ( ع ) ذكر شود ، چون خطيب به ذكر سوگوارى قمر بنىهاشم ( ع ) پرداخت ، حضّار از مرد و زن برخاستند و به شيوهء معمول به گرمى ، به عزادارى پرداختند . در آن حال ناگاه « مخيلف » را هم مشاهده نمودند كه بر پاهايش ايستاده و بر سر و رو مىزند و چنين نوحه مىخواند : « انا مخيلف ، قيّمنى العبّاس » : منم مخيلف كه عبّاس ، مرا بر سر پا داشت . چون مردم اين معجزه را از ابوالفضل ( ع ) مشاهده نمودند ، بر او هجوم آورده ، او را در آغوش گرفته و مىبوسيدند و لباسهايش را هم براى تبرّك پاره مىكردند . شيخ خزعل كه چنين ديد به
--> ( 1 ) . همان ، ص 514 - 515 .