پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
147
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
مىداند كه گوشهء چشمى به حكومت اموى داشتهاند ، و اين مسأله را مىتوان از مطالبى كه عنوان مىكنند ، به دست آورد ؛ به عنوان نمونه : اين كه آيا واقعاً امام ( ع ) حاضر شد نزد يزيد برود و تسليم حكم او شود ؟ ! به نظر من امام ( ع ) اصلًا حاضر نشده ، و اين سخن دروغ و افترا است ؛ زيرا : اوّلًا يزيد مايل به زنده بودن امام ( ع ) نبود و به هر نحو كه بود مىخواست حسين ( ع ) را به قتل رساند . يزيد ، اهل صلح و مدارا با امام ( ع ) نبود و با معاويه تفاوت بسيار داشت . ثانياً امام نمىتوانست با فردى مثل يزيد كه دشمن سرسخت پيغمبر ( ص ) بود صلح بكند . اگر امام مىخواست به حكم يزيد تسليم شود پس چرا از اوّل با او بيعت نكرد و خود را دربهدر و آواره نمود ؟ بنابراين ، درست به نظر نمىآيد كه امام ( ع ) چنين تقاضايى فرموده باشد . شاهد اين نظريّه ، روايتى است كه طبرى از ابومخنف از عبدالرّحمن بن جندب و عقبة بن سمعان نقل نموده است . عقبه مىگويد : من از مكّه همراه حسين ( ع ) بودم تا آن وقتى كه كشته شد ، او با هيچ كس سخنى نگفت كه از من پوشيده باشد . به خدا سوگند اين سخنى كه مردم از امام ( ع ) نقل مىكنند كه - مىروم دست خود را در دست يزيد مىگذارم ، و يا آن كه مرا به يكى از سرحدّات بفرستيد - را نفرمود ، سخن او اين بود : به گوشهاى از زمين وسيع خدا مىروم تا ببينم كار مردم به كجا مىكشد ؟ . . . به نظر من محدّثين اين حديث را به جهت مصلحت يزيد ساختهاند . آنها خواستهاند اين گونه وانمود كنند كه امام ( ع ) مىخواسته بر حكم يزيد راضى شود ولى تسليم ابن زياد نمىشده است ، از اين جهت ابن زياد او را كشت . آرى آنها خواستهاند گناه را به گردن ابن زياد بيندازند و يزيد را تبرئه كنند يا بهتر از ابن زياد جلوه دهند ، چنان كه خود يزيد نيز به همين نقشه دست زد و آخرِ كار ، گناه را به گردن پسر مرجانه افكند و او را لعن كرد . البتّه يزيد هنگامى به اين عمل دست زد كه متوجّه شد مردم از دور او متفرّق شده و عموم مسلمين دشمنِ او گشتهاند . « 1 » مسلّماً يكى از صحنههاى عبرتآموز عاشورا ، بازگشت حرّ بن يزيد رياحى به حقيقت وجودى خود ، و ندامت از گذشتهء خويش است : پسر پيغمبر ! قربانت گردم ، من همان كسى هستم كه راه را بر تو بستم و نگذاشتم به حجاز برگردى و دست از تو برنداشتم تا در اينجا تو را فرود آوردم . به خدا سوگند باور نمىكردم
--> ( 1 ) . همان ، ص 379 و 380 - 381 .