پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
383
پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )
فرمان دادى كه او را نزد تو آورديم و آنگاه بينى و روى او را شكستى و خونش را به محاسنش جارى كردى و قصد كشتن وى را دارى ؟ عبيدالله گفت تو اينجا هستى ! دستور داد او را نيز مورد ضرب و شتم قرار داده ، سپس رهايش كرده به زندان انداختند . محمد بن اشعث گفت : هر چه امير بپسندد چه به سود يا زيان ما باشد چون امير بزرگ و مِهتر ما است مابه آن خشنوديم . عمرو بن حجاج با شنيدن اين خبر كه هانى به قتل رسيده است ، با قبيلهء مذحج كاخ ابن زياد را به محاصره درآوردند . او فرياد زد كه من عمرو بن حجاج ام و اينها سواران ( و جنگجويان ) قبيلهء مذحج اند ؛ ما از پيروى خليفه دست برنداشته و از مسلمانان جدا نگشتهايم [ چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود ؟ ] به ابن زياد گفتند : قبيلهء مذحج بر در كاخ ريختهاند ! ابن زياد به شريح قاضى گفت : نزد بزرگشان ( هانى ) برو و او را ببين و سپس بيرون رو و به آنها بگو كه او زنده است و كشته نشده است . شريح ، در حالى كه جاسوسى از غلامان ابن زياد براى او گماشته شده بود كه آنچه مىگويد ثبت كند به اتاق هانى آمد و او را ديد . هانى با ديدن شريح گفت : اى خدا ! اى مسلمانان ! قبيلهء من هلاك شدند ! كجايند ديندارن ؟ كجايند مردم شهر ؟ اين سخنان را مىگفت و خون بر محاسنش جارى بود كه صداى فرياد واغوثا از بيرون كاخ شنيده شد ، گفت : به گمانم اين فرياد قبيلهء مذحج و پيروان مسلمان من است . اگر ده نفر نزد من بيايند مرا رها خواهند كرد و به شريح گفت : از خدا بترس ! ابن زياد مرا خواهد كشت ! شريح كه اين سخن را شنيد نزد قبيلهء مذحج آمد و گفت : چون امير آمدن شما و سخنانتان را دربارهء بزرگتان شنيد به من فرمان داد تا نزد او روم ، من پيش او رفته و وى را ديدم . او به من فرمان داد تا شما را ببينم و به اطلاعتان برسانم كه او زنده است و اين كه به شما گفتهاند او كشته شده ، دروغ است ! عمرو بن حجاج و همراهانش گفتند : اكنون كه كشته نشده خدا را سپاس گزاريم و سپس پراكنده شدند . عبداللّه بن حازم مىگويد : به خدا من فرستادهء مسلم بن عقيل بودم كه به قصر آمدم تا ببينم هانى چه شده است ، چون ديدم او را زدند و به زندان افكندند ، بر اسب خويش سوار شدم و نخستين كسى بودم كه نزد مسلم بن عقيل رفته و خبرها را به وى دادم ، ديدم