پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

351

پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )

مسلم گفت : من شراب مىخوردم ؟ به خدا قسم كه او مىداند تو راست نمىگويى و ندانسته سخن مىگويى و من چنان كه مىگويى نيستم ، تو كه به ناحق و نابجا مردم را مىكشى و خونشان را مىريزى و چنان به خوش گذرانى مىپردازى كه گويى هيچ اتفاقى نيفتاد ، براى شراب خوردن شايسته‌ترى . ابن زياد به مسلم دشنام داد و گفت : خداوند تو را از رسيدن به آرزويت محروم ساخت ، آرزويى كه سزاوار آن نبودى . مسلم پرسيد : پس چه كسى شايستهء آن است ؟ گفت : يزيد . مسلم گفت : خدا را در همه حال سپاس مىگويم و به حكم او رضايت مىدهم . ابن زياد پرسيد : به گمانت شما شايستهء خلافتيد ؟ مسلم پاسخ داد : گمان نمىكنم ، بلكه يقين دارم . ابن زياد خمشگين شد و گفت كه او را به صورتى بىسابقه خواهم كشت مسلم گفت تو سزاوار بدعتى تو از كشتار و شكنجهء مردم و كردارهاى زشت دست نخواهى كشيد و هيچ كس جز تو براى اين امور شايسته نيست . « 1 » سپس مسلم به عمر بن سعد كه در مجلس حاضر بود رو كرد و گفت : اى عمر ميان من و تو نسبت فاميلى است . من خواسته‌اى دارم كه مايلم آن را خصوصى با تو در ميان بگذارم و تو مىبايست آن را بر آورده سازى . عمر نخست از پذيرش آن خوددارى كرد ولى با اشارهء ابن زياد همراه با مسلم به گوشه‌اى رفتند . مسلم گفت : در آغاز ورودم به كوفه هفتصد در هم از كسى قرض گرفته‌ام . شمشير ، زره و اسبم را به فروش و آن را بپرداز « 2 » ، پيكرم را به خاك بسپار و كسى را نزد حسين عليه السلام بفرست تا او را باز گرداند . زيرا او اكنون به توصيهء من بدين سو در حركت است . « 3 » ابن زياد به ابن حمران « 4 » كه در جنگ با مسلم مجروح شده بود دستور داد تا براى تشفّى دل خود كشتن مسلم را بر عهده بگيرد . بُكير ، مسلم را به بالاى قصر برد . و مسلم بن عقيل در آن حال تكبير مىگفت و استغفار مىكرد و بر انبيا و ملائكه درود مىفرستاد و مىگفت : خداوندا ، ميان ما و اين گروه كه بر ما ستم روا داشتند ، ما را تكذيب كردند و كشتند تو خود حكم بفرما ، وقتى به بالاى قصر رسيدند بكير سر آن حضرت را از بدن

--> ( 1 ) . الفتوح ، ج 5 ، ص 97 - 99 ؛ تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 376 - 377 ، دارالمعارف . ( 2 ) . الفتوح ، ج 5 ، ص 100 . ( 3 ) . تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 376 ، دارالمعارف . ( 4 ) . لباب الانساب ، ج 1 ، ص 397 .