پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
348
پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )
تو در امانى خود را به كشتن مده . مسلم گفت : نيازى به امان مكر پيشگان نيست ؛ و در حالى كه اين چنين رجز مىخواند به نبرد با آنان پرداخت : أَقْسَمْتُ لا أُقْتَلُ إِلّا حُرَّاً * وَ انْ رأيتُ المَوت شيئاً نُكْراً كُلُّ امرِىٍ يوماً مُلاقٍ شَرّاً * و يُخلط البارد سُخناً مُرّاً رُدّ شعاع الشمس فاستقرا * أَخافُ أَن أُكْذَبَ أَو اغَرّاً « 1 » قسم ياد كردهام كه سرافراز و آزاد كشته شوم ، اگر چه مرگ را خوشايند نمىبينم . هر كس روزى ممكن است به شرّى برسد و هر سردى اى ممكن است با گرمايى گزنده به هم آميزد ؛ چنان كه پرتو خورشيد ، زايل مىشود و باز مىگردد . من از اين مىترسم كه به من دروغ بگويند و يا فريبم بدهند . ابن اشعث گفت : اين دروغ نيست و كسى تو را فريب نخواهد داد . اين گروه خواهان كشتن تو نيست . ولى مسلم به سخنان وى توجهى نكرد و به نبرد ادامه داد . ضعف و تشنگى سراسر وجودش را فرا گرفته بود . سربازان ابن زياد بار ديگر با سنگ و تير به سويش يورش بردند . عدّهاى نيز بر بام خانه رفتند و مشعلهاى آتش بر وى افكندند . مسلم گفت : واى بر شما همانند كفار بر من سنگ مىزنيد در حالى كه من از خانوادهء پيامبرانم واى بر شما آيا اين گونه حق پيامبر صلى الله عليه و آله و خاندان او را رعايت مىكنيد ؟ سپس با همهء ضعفى كه در بدن احساس مىكرد به آنان حمله كرد و جمعشان را پراكنده ساخت و دوباره به عقب بازگشت و پشت به ديوار نهاده بار ديگر سربازان ابن زياد به سوى او حمله ور شدند ، ولى محمد بن اشعث بانگ برآورد و گفت رهايش كنيد تا با او سخن بگويم . سپس به مسلم نزديك شد و در برابرش ايستاد و گفت : اى پسر عقيل خود را به كشتن مده تو در امانى و خون تو بر عهدهء من است « 2 » . مسلم گفت : آيا گمان مىكنى كه دست در دست تو خواهم گذاشت در حالى كه قدرت در بدن دارم ، و به خدا هرگز چنين نخواهم كرد . سپس به وى حمله كرد و او را به عقب راند و بار ديگر به جايگاه خويش بازگشت و
--> ( 1 ) . تاريخ الطبرى ، ج 5 ، ص 374 ، دارالمعارف . ( 2 ) . طبق نقل سيد عبدالحميد حائرى مسلم بن عقيل پرسيد من در امانم ؟ ابن اشعث گفت : آرى و جز عمرو بنعبيدالحميد سلمى ، همگى سخنان ابن اشعث را تأييد كردند سپس قاطرى آوردند و مسلم را بر آن سوار كردند . ( ذخيرة الدارين ، ج 1 ، ص 274 ) .