پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه

138

پژوهشى پيرامون شهداى كربلا ( فارسي )

حَقّاً وَأَتْقى مِنْكُمُ وَأعْذَرْ * المَوْتُ عِنْدى عَسَلُ وَسُكَّرْ مِنَ البَقاءِ بَيْنَكُم يا خُسَّر * أَضْرِبُكُم وَلا أَخافُ المَحْذَرْ عَنِ الحُسَيْنِ ذِي الفِخارِ الأَطْهَرْ * أنْصُرُ خَيْرِ الناسِ حينَ يُذْكَرْ « 1 » من حبيبم و پدرم مظاهر است : يكه‌سوار عرصهء نبرد و جنگ فروزان ؛ در دستم شمشيرى برنده است كه در ميان شما آتش ، شعله‌ور مىسازد ؛ شما مجهزتر هستيد و فزونتر ولى ما در تمام كارها از شما سزاوارتريم ؛ شما هنگام وفا نمودن [ به عهد خود ] عهدشكنى مىكنيد ولى ما از شما پاك و پاكيزه‌تر هستيم ؛ ما از شما با وفاتر و بردبارتر هستيم با دليلى برتر و آشكارتر ؛ ما برحق هستيم و نزد خدا معذور ، مرگ نزد من همانند شهد و عسل است ؛ به جاى ماندن ميان شما ، اى زيانكاران ، ضربتى سخت بر شما فرود آورم و از چيزى هراس ندارم ؛ حسين را يارى مىكنم ، آن‌كه داراى فخر بوده و پاكيزه مىباشد همان كه از او به عنوان بهترين مردم ياد مىشود . پس كارزار سختى نمود . مردى از بنىتميم بر حبيب حمله‌ور شد و حبيب او را به قتل رساند . ديگرى با نيزه به حبيب حمله كرد و او را بر زمين انداخت خواست كه از جاى برخيزد ، ولى حصين بن تميم از راه رسيد و با ضربت شمشير ، حبيب را نقش بر زمين كرد . سپس از اسب پياده شد و سر مبارك حبيب را از تن جدا ساخت . حصين بن تميم با آن مرد تميمى دربارهء اين‌كه كدام يك حبيب را به شهادت رسانده است مشاجره نمود . سرانجام مصالحه نمودند و توافق شد كه آن تميمى سر مبارك حبيب را به حصين بن تميم بدهد تا به گردن اسب خود آويزان كند و ميان لشكر جولان دهد تا همه بفهمند وى نيز در شهادت حبيب شركت داشته است . سپس آن تميمى سر مبارك حبيب را به گردن اسب خود آويزان كرد و به كوفه آمد و آن را نزد ابن‌زياد برد . « 2 » [ در كوفه ] قاسم فرزند نوجوان حبيب از وى تقاضا كرد كه سر پدر را به وى بدهد تا مگر او را دفن كند ولى او نپذيرفت . قاسم در پى انتقام خون پدر برآمد . تا آن‌كه سرانجام هنگام حمله مصعب به

--> ( 1 ) . دائرة المعارف الحسينيّه ، ج 5 ، ص 166 ر . ك به تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 439 ، دارالمعارف . ( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 439 ، دارالمعارف .