محمد ابراهيمى وركيانى

227

تاريخ تحليلى اسلام از آغاز تا واقعه طف ( فارسي )

خطاب ، در كار نيك بر تو مقدم نبوده‌اند . تو از ناحيه خانواده ، به پيامبر خدا ( ص ) نزديك‌ترى و به‌جايى رسيده‌اى كه آنان نرسيده‌اند . خدا را درباره خود در نظر بگير . به خدا سوگند ، راه بسيار روشن و آشكار است و نشانه‌هاى دين پابرجاست . عثمان ، تو مىدانى كه برترين بندگان در پيشگاه خدا ، رهبر عادلى است كه خود هدايت يافته و هادى مردم باشد و سنت را به‌پا دارد و بدعت را نابود سازد و بدترين مردم هم نزد خدا ، رهبر ستمگرى است كه خود گمراه و مردم را به‌گمراهى كشاند . من از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه روز قيامت ، رهبر ظالم را درحالىكه هيچ ياورى ندارد ، به جهنم مىاندازند . عثمان گفت : به خدا ، آنچه مردم مىگويند ، مىدانم . اگر تو جاى من بودى از تو گله‌مند نبودم . من اگر به ارحام خويش احسان كردم و بىپناهى را پناه دادم و كسى را كه مانند فرمانداران عمر بود ، فرماندار كردم آيا كار بدى كردم ؟ ! على ( ع ) گفت : عمر هر كس را فرماندار مىساخت ، مواظب او بود و اگر درباره او سخنى مىرسيد او را جلب و بازرسى مىكرد ؛ ولى تو اين كار را نمىكنى . تو ناتوانى و بر نزديكان خويش سخت نمىگيرى . عثمان گفت : همچنين با نزديكان تو . على ( ع ) فرمود : به جان خودم كه خويشى آنان با من بيشتر و نزديك‌تر است ، ولى حق و فضيلت در ديگران است . عثمان گفت : آيا مىدانى كه عمر معاويه را در تمام دوران خود فرماندار ساخت ؟ على ( ع ) گفت : من تو را به خدا قسم مىدهم ، آيا مىدانى كه معاويه بيش از همه از عمر مىترسيد ، [ آن‌چنان ] كه غلام عمر هم آن‌قدر از او نمىترسيد ؟ عثمان گفت : آرى . على ( ع ) فرمود : اكنون معاويه كارها را خود انجام مىدهد ، بدون آنكه به تو اطلاع دهد و تو خبردار نمىشوى . به مردم هم مىگويد : اين دستور عثمان است . اين مطلب به گوش تو مىرسد و تو معاويه را تغيير نمىدهى . « 1 » عثمان چهل روز در محاصره بود و در آخر ذيحجه سال 35 ق كشته شد . قاتلان وى ، مشخص نبودند . وى تا سه روز به‌خاك سپرده نشد . سرانجام او را در زمينى به نام « حش كوكب » ، كه متعلق به يهوديان بود ، دفن كردند . دوران خلافت او دوازده سال به‌طول انجاميد . « 2 »

--> ( 1 ) . طبرى ، تاريخ الامم و الملوك ، ج 4 ، حوادث سال 34 ، ص 73 ؛ سيد قطب ، عدالت اجتماعى ، ص 372 ؛ نويرى ، منتهى الارب ، ج 6 ، ص 65 . ( 2 ) . ابن‌واضح ، تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 73 .