حميد احمدى
88
تاريخ امامان شيعه ( فارسي )
هجرت بيشترين واكنش را نشان داده بودند ، سرانجام با فتح مكه بهناچار سر تسليم فرود آوردند و پيامبراسلام صلى الله عليه و آله از در رحمت با آنان برخورد كرد . حضرت به قريشيان و خاندان سفيانى كه در روز فتح مكه در مقابل كعبه اجتماع كرده بودند ، فرمود : « انتم الطلقا : همه شما آزاديد » ، گرچه بيشتر آنان هيچگاه قلبا : به اسلام و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ايمان نداشتند . اين نو مسلمانان كه از نظر حقوق اجتماعى مانند مسلمانان مؤمن و متعهد بودند ، به « حزب طلقا » شهرت يافتند . حزب طلقا در هر فرصتى مترصد آن بود كه به جاهليت و سيادت مجدد بر حجاز و همه سرزمينهاى اسلامى بازگردد . آنها با نفوذ در دولت بهتدريج به قدرت دست يافته ، و بر بيتالمال و سرزمينهاى وسيعى از دولت اسلامى چنگ انداختند . آنان براى تثبيت موقعيت و امتيازات بهدست آمده خود ، ضمن پناه گرفتن زير عنوان صحابى پيامبر ، به تخريب چهرههاى صادق و متعهد از ياران پيامبر و مؤمنان پرداختند و با نيرنگْ كسانى را كه در مقابلشان مىايستادند ، بىاعتبار نمودند ؛ مانند كشاندن عايشه به معركههايى همانند شورش عليه عثمان و ماجراى قتل او و پيشانداختن وى در جنگ جمل كه در هر دو حادثه نيز بعد از فرجامهاى بد آن ، ابراز ندامت كرد . حزب طلقا سخت اعتبار و حيثيت عايشه را خدشهدار كرد تا او كه هميشه از مخالفان امويان بود ، نتواند در مقابل بدعتها و انحرافات دولت اشرافى معاويه در شام اقدامى كند . دو تن از اعضاى شوراى منتخب خليفه كه از صحابه بانفوذ بودند و هر دو مدّعى حكومت ، با ارسال نامه معاويه مبنى بر بيعت گرفتن شاميان براى ايشان ، آن دو را روانه جنگى ساخت كه از پيش سرنوشت آن معلوم بود . اسنادى نيز وجود دارد كه مبيّن نقش بنىاميه به خصوص مغيرة بن شعبه در قتل عمر است . « 1 » در قتل عثمان نيز ردپاى مروان و برخى سران بنىاميه كاملًا مشهود بود . مانع بزرگى كه بنىاميه در مقابل خود داشت ، امام على عليه السلام بود . نه تنها مقاومت و پايدارى ايشان در جهاد عليه متجاوزان باعث نگرانى معاويه و سران بنىاميه بود ، بلكه ارائه الگوى جاذب انسانى و اسلامى همهء تلاشهاى چندين ساله امويان را بر باد مىداد ؛ تلاشهايى كه در عصر خلفا براى انزواى كامل حضرت و فراموشى او در جامعه صورت گرفت . على عليه السلام در اثر تبليغات چندين ساله ( با جعل
--> ( 1 ) . مغيره در نامهاى به خليفه ، اجازه آمدن ابولؤلؤ به مدينه را مىگيرد و او را در مدينه نزد خود به كارمىگمارد . ( ر . ك : ابوالحسن على بن حسين مسعودى ، مروج الذهب و معادن الجوهر ، ج 2 ، ص 220 ؛ ابن ابىالحديد ، شرح نهجالبلاغه ، ج 3 ، ص 134 . )